گنجور

 
غالب دهلوی
 

آزادگی ست سازی اما صدا ندارد

از هر چه درگذشتیم آواز پا ندارد

عشق ست و ناتوانی حسنست و سرگرانی

جور و جفا نتابم مهر و وفا ندارد

فارغ کسی که دل را با درد واگذارد

کشت جهان سراسر دارو گیا ندارد

درهم فشار خود را تا دررسد دماغی

در بزم ما ز تنگی پیمانه جا ندارد

ای سبزه سر ره از جور پا چه نالی؟

در کیش روزگاران گل خونبها ندارد

صد ره درین کشاکش بگذشته در ضمیرش

رنجور عشق گویی آه رسا ندارد

هر مطلعی که ریزد از خامه ام فغانی ست

جز نغمه محبت سازم نوا ندارد

جان در غمت فشاندن مرگ از قفا ندارد

تن در بلا فگندن بیم بلا ندارد

بر خویشتن ببخشای گفتم دگر تو دانی

دارم دلی که دیگر تاب جفا ندارد

کشتن چنان که گویی نشناخته ست ما را

هی ناتمام لطفی کز شکوه وا ندارد

مهرش ز بی دماغی ماناست با تغافل

یارب ستم مبادا بر ما روا ندارد

چشمی سیاه دارد یعنی به ما نبیند

رویی چو ماه دارد اما به ما ندارد

چون لعل تست غنچه اما سخن نداند

چون چشم تست نرگس اما حیا ندارد

آبش گداز خاکی بادش تف بخاری

دهلی به مرگ غالب آب و هوا ندارد