گنجور

 
غالب دهلوی
 

تا بشوید نهاد ما ز وسخ

گشت گرمابه ساز از دوزخ

تا چه بخشند در جهان دگر

کشتگان ترا چمن برزخ

وه که از کشتزار امیدم

بهره مور نیز برد ملخ

دلم اجزای ناله را مدفن

درت اشخاص بقعه را مسلخ

از دل آرم، بساط من آتش

از تو گویم، برات من بر یخ

هوس ما و دانه از یک دست

نفس ما و دام از یک نخ

برگ در خورد همت فلکست

به شکایت چه می زنیم زنخ؟

مور چون ساز میزبانی کرد

به سلیمان رسید پای ملخ

با تو شد همسخن پیام گزار

چه شکیبم به ارزش پاسخ

در سخن کار بر قیاس مکن

ترش گردد ترش نه تلخ تلخ

قاصد من به راه مرده و من

همچنان در شماره فرسخ

مرگ غالب دلت به درد آورد

خویش را کشت و هرزه کشت آوخ