گنجور

 
سلطان ولد

غم دنیا مخور زیان دارد

غم دین خور که سود آن دارد

جان بکاهد ز غصه دنیا

دل ببالد ز انده عقبی

بهر حق رنج هست گنج عظیم

بهر دنیا بود چو زهر الیم

غم و شادی این جهان عبث است

ظاهرش مشک و باطنش خبث است

پوست بر آدمی بود تزیین

زیر آن خون و بلغم و سرگین

چون عجوزه است صورت دنیا

مینماید زرنگ و بو زیبا

پر فریب است و مکر آن غدار

تا نیفتی بدام او هشدار

قلب او را مکن چو نقد قبول

درمش کمتر است از یک بول

هین ببازار او مشو مفتون

تا نیفتی چو ابلهان مغبون

هر که با او کند خرید و فروخت

جهت خود زیانها اندوخ

خلق بسیار از او بدرد وحنین

مفلس و بیمراد شسته حزین

جز ولی و نبی کسی نرهید

غیر ایشان زدام او نجهید

زو شده انس و جن بدام جحیم

گشته محروم از عطای نعیم

همه از ذوق دانه ‌ اش در فخ

مانده و گشته هیزم دوزخ

روز محشر کنند از او افغان

از کبیر و صغیر و پیر و جوان

خنک آن جان کزو بود بحذر

نکند سوی او بمیل نظر

ور نظر افتدش بر او ناگاه

جاه دنیا نماید او را چاه

قند دنیا برش بود چون سم

شادی و عشرتش سراسر غم

همچو افعی نمایدش دنیا

زو گریزد رود سوی عقبی

از چنین اژدها نیافت پناه

غیر آن کو گریخت در اللّه

ذکر و صوم و صلوة دافع اوست

خنک او را که طاعت حق خوست

دین همیگردد از نماز افزون

هرکه دین را فروخت شد مغبون

اینجهان را چو نقش دان و چو پوست

دشمن است ارچه مینماید دوست

وعده ‌ هایش دروغ و بیمغز است

مغز بر نغزهاش چون چغز است

دعوتت میکند بسوی نعیم

تا بدین حیله ات برد بجحیم

نفس بد سوی اوست رهبر تو

در پیش چون روی برد سر تو

عقل ضد وی است در خواهش

زین فزایش بود وزان کاهش

داروی تلخ اگر دهد خردت

خوش بخور تا ز رنج و اخردت

گرچه تلخ است طفل را مکتب

بهر بازی رمد ز علم و ادب

اندر آخر نمایدش معکوس

ماند اندر ندامت او منکوس

سبب لعب کودک بدرای

خوار و مردود گشت دردوسرای

وانکه بازی و هزل را بگذاشت

رایت بخت چون شهان افراشت

 
 
 
sunny dark_mode