گنجور

 
غالب دهلوی
 

ای جمال تو به تاراج نظرها گستاخ

وی خرام تو به پامالی سرها گستاخ

داغ شوق تو به آرایش دلها سرگرم

زخم تیغ تو به گلگشت جگرها گستاخ

مردم از درد تو دور از تو و داغم از غیر

که رساند به تو این گونه خبرها گستاخ

با خبر باش که دردی که ز بی دردی تست

ناله را کرده در اظهار اثرها گستاخ

خواهش وصل خود از غیر ز اخلاص مسنج

کاین گدایی ست به دریوزه درها گستاخ

شاد گردم که به خلوت نرسیده ست رقیب

بینمش چون به تو در راهگذرها گستاخ

گریه ارزانی آن دل که به نیرو باشد

به شناورزی سیلاب خطرها گستاخ

های این پنجه که با جیب کشاکش دارد

بود با دامن پاکت چه قدرها گستاخ

تا ز دلهای نزارش چه محابا باشد

سر زلفی که بپیچد به کمرها گستاخ

طوطیان در شکرآبند به غالب کاوراست

لبی از نطق به تاراج شکرها گستاخ