گنجور

 
نصرالله منشی

ملک گفت: از جانبین ابتدا و جوانی رفت فاکنون نه ما را بر تو کراهیتی متوجه است و نه ترا از ما آزاری باقی، قول ما باور دار و بیهوده مفارقت جان گداز اختیار مکن. و بدان که من انتقام و تشفی را از معایب روزگار مردان شمرم و هرگز از روزگار خویش دران مبالغت روا نبینم.

خشم نبوده‌ست بر اعدام هیچ

چشم ندیده‌ست در ابروم چین

فنزه گفت: باز آمدن هرگز ممکن نگردد، که خردمندان از مقاربت یار مستوحش نهی‌کرده‌اند. و گویند هرچند مردم آزرده را لطف و دل‌جویی بیش واجب دارند و اکرام و احسان لازمتر شناسند بدگمانی و نفرت بیشتر شود و احتراز و احتراس فراوان‌تر لازم آید. و حکما مادر و پدر را به منزلت دوستان دانند، و برادر را در محل رفیق، و زن را به مثابت الیف شمرند، و اقربا را در رتبت غریمان، و دختر را در موازنه خصمان دانند، و پسر را برای بقای ذکر خواهند و در نفس و ذلات خویشتن را یکتا شناسند و در عزت آن کس را شکرت ندهند و چه هرگاه که مهمی حادث گردد هر کس به گوشه ای نشینند و به هیچ تأویل خود را از برای دیگران در میان نهند.

داشت زالی بروستای چکاو

مهستی نام دختری و دو گاو

نو عروسی چو سرو تر بالان

گشت روزی زچشم بد نالان

گشت بدرش جو ماه نو بایک

شد جهان پیش پیرزن تاریک

دلش آتش گرفت و سوخت جگر

که نیازی چنو نداشت دگر

از قضا گاو زالک از پی خورد

پوز روزی بدیگش اندر کرد

ماند چون پای مقعد اندر ریگ

آن سر مرده ریگش اندر دیگ

گاو مانند دیوی از دوزخ

سوی آن زال تاخت از مطبخ

زال پنداشت هست عزراییل

بانگ برداشت پیش گاو نبیل

که: ای مکلموت من نه مهستیم

من یکی پیر زال محنتیم

گر ترا مهستی همی باید

رو مرو را ببر، مرا شاید

بی بلا نازنین شمرد او را

چون بلا دید در سپرد او را

تا بدانی که وقت پیچاپیچ

هیچ کس مر ترا نباشد هیچ

و من امروز از همه علایق منقطع شده ام و از همه خلایق مفرد گشته، و از خدمت تو چندان توشه غم برداشته ام که راحله من بدان گران بار شده است، و کدام جانور طاقت تحمل آن دارد؟ در جمله، جگر گوشه و میوه دل و روشنایی دیده و راحت جان در صحبت تو بباختم.

دشمن خندید بر من و دوست گریست

کو بی دل و جان و دیده چون خواهد زیست

و با این همه به جان ایمن نیستم و بدین لاوه فریفته شدن از خرد و کیآست دور می‌نماید، رای من هجر است و صبر.