قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در گله از حاج اکبر نواب و مدح فخرالعلماء و ذخرالفضلاء ابولحسن الفسوی الشهیر به خان داماد فرماید
ترک من آفت چینست و بلای ختن است
فتنهٔ پیر و جوان حادثهٔ مرد و زن است
در بهر زلفش یک کابل وجدست و سماع
در بهر چشمش یک بابِل سحرست و فن است
دوش تا صبح به هر کوچه منادی کردم
زان سر زلف که هم دلبر و هم دل شکن است
کایها القوم بدانید که آن زلف سیاه
چون غرابیست که هم رهبر و هم راهزن است
ذره را نیست به خورشید فلک راه و بتم
ذره را بسته به خورشیدکه اینم دهن است
خنجر آهخته ز بادام که اینم مژه است
گوهر افشانده ز یاقوت که اینم سخن است
قرص خورشیدکه معروف بود در همه شهر
بسته بر سرو و به جد گوید کاین روی من است
قد خود داند و چون بینم نخل رطبست
روی خود داند و چون بینم برگ سمنست
گه مرا گوید ها طرّه و رخسارم بین
چون نکو بینم آن سنبل و ابا نسترنست
نارون را قد خود خواند و من خنداخند
گویم ای شوخ بمفریبم کاین نارونست
یاسمن را رخ خود داند و من نرمانرم
گویم ای گل مدهم عشوه که این یاسمن است
آن نه گیسوست معلق به زنخدان او را
که به سیمین چهی آویخته مشکین رسن است
ساخته از مه نخشب چه نخشب آونگ
طرفهتر اینکه به جد گوید کاینم ذقن است
شمع رویش همه نورست همانا خرد است
چین زلفش همه مشکست همانا ختن است
طرهٔ او دل ما برده ازآن پُر گره است
زلف او بر رخ ما سوده ازآن پر شکن است
تا کند آتش رویش جگر خلق کباب
لب لعلش نمکست و مژهاش بابزن است
تا نگردد همی آن آتش رخساره خموش
زلفش آن آتش افروخته را بادزن است
روی او آینه رنگست همانا حلبست
خط او غالیه بویست همانا چمنست
نور اگر نیست چرا تازه به رویش بصرست
روح اگر نیست چرا زنده به عشق بدن است
شوق چهرش نبود عقل و چو عقلم به سرست
یاد مهرش نبود روح و چو روحم به تن است
عاشقش را به مثل حالت شمعست ازآنک
هر نفس شمع صفت زنده به گردن زدن است
روی رخشان وی اندر کنف زلف سیاه
صنمی هستکه اندر بغل برهمن است
دوش آمد به وثاق من و ننشسته بخاست
مرغ گفتی ز هوا بر سر سایه فکناست
گفتم اهلالک سهلا بنشین رخت مبر
گفت تبآ لک خاموش چه جای سخن است
هان بمازار دلم را که نه شرط ادبست
هین بماشوب غمم را که نه رسم فطن است
رو زنخ کم زن و دم درکش و بیهوده ملای
کهمرا جان و دل از غصه شجن در شجن است
خیز و زآن بادهٔ دیرینه گرت هست بیار
ورنه زینجا ببرم رخت که بیتالحزن است
تنگ ظرفست قدح خیز و به پیمای دنم
زانکه صاحب دلی امروز اگر هست دن است
باده آوردم و هی دادم و هی بستد و خورد
هی همی گفت که مِیْ داروی رنج و محن است
مست چون گشت به رخ خون جگر ریخت چنانک
رُخش از خون جگر گفتی کانِ یمن است
چهرش از اشک چنان شد که مثل را گفتم
قرص خورشید فلک مطلعِ عقد پرن است
گفتم آخر غمت از کیست میندیش و بگو
گفت آهسته به گوشم که ز صدر زمن است
حاجی اکبر فلک دانش و فر کاهل هنر
هر روایت که نمایند ز خلقش حسن است
آنکه بر لب نگذشته ز سخا لاولنش
در کلام تواش ایدون سخن از لا و لن است
طنز در شعر تو میراند و خود میداند
که سخنهای تو پیرایهٔ درّ عدن است
حق گواهست که گفتار تو در گوش خرد
گوهری هست که ملک دو جهانش ثمن است
جای آنست که بر شعر تو تحسین راند
طفل یک روزه کش آلوده لبان از لبن است
وصف زلفم چو کنی ساز جدل ساز کند
گویی از زلف منش در دل کین کهن است
کژدم زلف منش بس که گَزیدهست جگر
عجبی نیست گر از مدحت آن ممتحن است
نیست بیمش ز سر زلف من ان شاءالله
عاقبت دزد سر زلف منش راهزن است
گفتم ای تُرک بگو تَرکِ شکایت که خطاست
گله از صدر که هم عادل و هم موتمن است
کینه با شعر من و شعر تو گر جست رواست
فتنهاند این دو و آن در پی دفع فتن است
گفتش انصاف گر این باشد ماشاءالله
میتوان گفت در این قاعده استاد فن است
راستی منصفی امروز در اقطاع جهان
نیست ور هست خداوند جهان بوالحسن است
صدر و مخدوم من آنکو ز شرف پنداری
دو جهان روح مجرّد به یکی پیرهن است
عقل از آنست معظم که بدو مفتخر است
روح از آنست مکرم که بدو مفتتن است
ملک را خنجر او ماحی کفر و زللست
شرع را خاطر او حامی فرض و سنن است
تیر او در صف پیکار روان از پی خصم
همچو سوزنده شهابی ز پی اهریمن است
برق پیکانش به هر بادیه کافروخت شرر
سنگ آن بادیه تا روز جزا بهر من است
آفتاب از علم لشکر او منخسف است
روزگار از شرر خنجر او مَرزَغَن است
مهر او ماهی کش جان موالی فلک است
رمح او شمعی کش قلب اعادی لگن است
گرنه روحی تو خود این عقده گشا از دل خلق
که دل خلق به مهر تو چرا مرتهن است
بخرد ماند شخص تو ازیراک همی
فخر عالم به وی و فخر وی از خویشتن است
گوهر مهر ترا جان موالف صدف است
سبزهٔ تیغ ترا مغز مخالف چمن است
الفت فضل و دلت الفت شیر و شَیِر است
قصهٔ جود و کفت قصهٔ تل و دمن است
هرکجا مهر تو در انجمنی چهر افروخت
عیش تا روز جزا خادم آن انجمن است
خصم را تن چو زره سازی و قامت چو مجن
گرز نجمش زرهست ارز سپهرش مجن است
هرکجا ذکر ولای تو طرب در طرب است
هرکجا فکر خلاف تو حزن در حزن است
بدسگال تو به جان سختی اگر کوه شود
گرز فولاد تو فرهاد صفت کوهکن است
خود گرفتم شرر کین تو اندر دل خصم
آتشی هست کش اندر دل خارا وطن است
گرز فولاد تو آتش کشد از خاره برون
ور به تن خاره شود خصم تو خارا شکن است
صاحبا صدرا سوگند به جانت که مرا
جان ز آزار حسودان شکن اندر شکن است
گرچه زین پیش ز نواب شکایت کردم
لیک او خود به همه حال خداوند من است
گلهام از دگرانست و بدو بندم جرم
رنج آهو نه ز صیاد بود کز رسن است
مرگ سهراب نهانی بود از مرگ هجیر
گرچه زخمش به تن از تیغ گُوِ پیلتن است
بلبل از گل به چمن نالد و گل مقصد اوست
نفرت او همه از نالهٔ زاغ و زغن است
سخت پژمانم و غُژمانم ازین قوم جهول
کز در کِبر سخنشان همه از ما و من است
صلهای از من و ماشان نشود عاید کس
من و ماشان علمالله که کم از ما و من است
همه در جامهٔ فضلند ولی از در جهل
مردگانند تو گویی که به تنشان کفن است
فضل من بر هنر خویش چرا عرضه دهند
بحر را پایه بر از حوصلهٔ رطل و من است
من کلیمستم و این قوم بن اسرائیلند
نظم و نصر منشان نعمت سلوی و من است
همه را سیر و پیازست به از سلوی و من
این مرض زاد همالله همه را راهزن است
خویش را پیل شمارند و ندانند که پیل
پس بزرگست ولی مهتر از آن کرگدن است
من و ایشان همه از پارس بزادیم ولی
نه هر آنکو ز قرن زاد اویس قرن است
خواهم از تیغ به جاشان بدرم پوست به تن
لیک دستوریم از عقل بلا تعجلن است
تا عجم را صفت از باده و عیش و طرب است
تا عرب را سخن از ناقه و ربع و دمن است
دامن خصم تو از خون جگر باد چنانک
گوییش خون جگر لاله و دام دمن است
اگر این شعر فتد درخور درگاه وصال
یک جهان نور نثارش به سر از ذوالمنن است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت محبوبش میپردازد و از ویژگیهای ظاهری و باطنی او سخن میگوید. او از زلف سیاه محبوب، چهره روشن و لبهای لعل او ستایش میکند و تأثیر عمیق عشقش بر دل و جان خود را نشان میدهد. شاعر با استفاده از تمثیلها و تشبیهات زیبا، مانند شباهت زلف محبوب به دستبند مشکین و چهرهاش به خورشید، عشق و شوق خود را به تصویر میکشد. در واقع، او در تلاش است تا نشان دهد که چگونه عشق به محبوب باعث پیدایش احساسات عمیق و آتشین در دل عاشق میشود و در عین حال، غم و درد ناشی از جدایی همواره بر دل او فشار میآورد. شاعر در پایان اظهار میکند که تنها محبوبش برای او حیاتبخش است و در جامعهای که پر از حسودان و جهل است، عشق او آرامشبخش است.
هوش مصنوعی: ترک من مایه ی درد و مشکل چین است و بلا و گرفتاری شهر ختن به شمار میآید. این دگرگونی و آشفتگی، هم بر پیران اثر میگذارد و هم بر جوانان، به گونهای که برای مردان و زنان یکسان مشکلساز است.
هوش مصنوعی: در برابر زلف او، یک رشته سر و صدا و شادی است و در برابر چشمانش، جایی پر از جادو و هنر وجود دارد.
هوش مصنوعی: دیروز شب تا صبح در هر کوچه فریاد زدم که ای مردم، او هم معشوق است و هم دلشکن.
هوش مصنوعی: ای گروه، بدانید که آن زلف سیاه همچون پرندهای است که هم راه را نشان میدهد و هم میتواند آدم را فریب دهد.
هوش مصنوعی: ذره (که نماد کوچکی است) نمیتواند به خورشید آسمان راهی داشته باشد، اما به نوعی این ذره خود را به خورشید وصل کرده است و این نشاندهندهی این است که آن هم میتواند با خورشید ارتباطی داشته باشد.
هوش مصنوعی: مژهها مانند خنجری تیز و زیبا هستند که از بادام شکل گرفتهاند و سخنها نیز مانند جواهراتی از یاقوت میدرخشند.
هوش مصنوعی: قرص خورشید که در بین مردم به خوبی شناخته شده بود، بر روی سرو قرار دارد و بهطور جدی میگوید که این چهره زیبای من است.
هوش مصنوعی: هر کس ویژگیهای خاص خود را میشناسد و من وقتی نخل را میبینم، میدانم که زمان خرما دادن است و وقتی برگ سمن را میبینم، به خوبی متوجه کیفیت و خصوصیات آن میشوم.
هوش مصنوعی: گاهی میگوید که موهای بافته و چهرهام را ببین، اما وقتی که تو را میبینم، آن سنبل و نسترن را فراموش میکنم.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به یک درخت نارون اشاره میکند و به نوعی خود را در مقایسه با آن میبیند. او به شوخی میگوید که با قد و قوارهی این درخت بزرگ، من نمیتوانم خود را جدی بگیرم، چون در واقع من به همان اندازه که او بلند و بزرگ است، نمیتوانم خود را مهم و بزرگ جلوه دهم. این گفتار نوعی ظرافت در نگرش به خود و دیگران را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: یاسمن خود را زیباتر از من میداند و من به نرمی به او میگویم ای گل، لطفاً خود را معرفی کن چرا که واقعاً این یاسمن زیباست.
هوش مصنوعی: آن چیز زیبا و خنک که به گردن او آویخته شده، به مانند یک رشته مشکی است که در کنار رنگ نقرهای به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف ویژگیهای یک گونه از چوب که به زیبایی و ظرافت سنگ و چوب ساخته شده اشاره دارد. شاعر با به کار بردن واژه "مه" به زیبایی و لطافت آن اشاره میکند و میگوید که این چوب علاوه بر زیبایی، میتواند به شکل جالبی نیز در آویزان کردن اشیاء استفاده شود. در پایان، با جملهای جالب به نظر جدیتر بودن این اشیاء اشاره میشود، گویی به نوعی اعتراف میکند که این چوب، خود نوعی اثر هنری است.
هوش مصنوعی: چهره این شخص مانند شمعی است که نور را منتشر میکند، و عقل و خرد او همچون نوری درخشنده است. موهای او نیز به رنگ مشک هستند و به زیبایی و دلربایی سرزمین ختن اشاره میکند.
هوش مصنوعی: موهای او دل ما را ربوده است، زیرا زلفهایش به مانند پر نرم بر چهرهام نشستهاند و از آنجا که شکننده و لطیف هستند، اثر خاصی بر روی ما میگذارند.
هوش مصنوعی: آتش چشمان او دلهای مردم را به آتش میکشد و لبهای سرخ او مانند نمک دلنشین است، همچنین مژههایش مانند نیزه است.
هوش مصنوعی: تا زمانی که آتش زیبایی و چهرهاش پنهان بماند، زلفهایش مانند بادزنی هستند که آن آتش را شعلهور میکنند.
هوش مصنوعی: چهره او همچون آینهای درخشنده است و خطش همچون حلب، با بویی خوش مانند عطر علفزارهاست.
هوش مصنوعی: اگر نوری وجود ندارد، چرا چشمها هنوز به آن مینگرند؟ و اگر روحی در کار نیست، چرا بدن به عشق زنده است؟
هوش مصنوعی: شوق دیدن چهرهاش باعث شده که از عقل و هوش خارج شوم و وقتی که عقل از من دور است، یاد محبتش در من وجود ندارد. همچنین، روح من بیاو بیمعناست، مانند اینکه روح به تن نیاز دارد.
هوش مصنوعی: عاشق به مانند شمعی است که هر لحظه در حال سوختن و از بین رفتن است. عشق او همچون شعلهای است که با هر نفسش زندگی را در خطر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: در چهره زیبا و درخشان او، رشتههای موهای سیاهش مانند پوششی قرار دارد که در کنار او، محبوبی وجود دارد که در آغوش برهمن است.
هوش مصنوعی: دیشب کسی به دام من آمد و قبل از اینکه بنشیند درخواست کرد. گویی که مرغی از آسمان به سر سایهام افتاده است.
هوش مصنوعی: گفتم به آرامی بنشین و وسایلت را بر زمین نگذار. او پاسخ داد: لعنت بر تو، ساکت باش که اینجا جای گفتگو نیست.
هوش مصنوعی: ای کسی که به دل من مینگری، به احساساتم توجه نکن، چون این کار به آداب و نزاکت نمیخورد. بگذار غمهایم را بر هم بریزم، زیرا این نشان از هوش و فراست من نیست.
هوش مصنوعی: صورتت را از من پنهان نکن و با بیحوصلگی، دمی در کنارم بگذار. ای معلم، جان و دل من از غصه در اندوه است.
هوش مصنوعی: بپا و اگر از آن شراب قدیمی که برایت هست، بیاور، وگرنه از اینجا میبرم تو را، زیرا این مکان پر از غم و اندوه است.
هوش مصنوعی: اگه ظرف کوچک است، برگرد و یک جرعه بنوش، چون صاحب دل امروز اگر هست، در این دنیای مادی است.
هوش مصنوعی: الکل را به دست آوردم و مدام به دیگران نوشیدم و آنها نیز نوشیدند. آنها مرتب میگفتند که نوشیدنی، درمانی برای دردها و مشکلات است.
هوش مصنوعی: وقتی مست شد، بر رویش لکههایی از خون جگر ریخت، به طوری که گویی چهرهاش مانند سرزمین یمن رنگین و زیباست.
هوش مصنوعی: چهرهاش از اشک آنقدر تغییر کرده بود که انگار مانند قرص خورشید در آسمان درخشان شده بود.
هوش مصنوعی: گفتم بالاخره دلیل غمت چیست؟ نگران نباش و بگو. او با صدای آرامی گفت که این غم از من نشأت میگیرد.
هوش مصنوعی: حاجی اکبر، شخصی است که در دانش و هنر جایگاه برتری دارد. هر چیزی که دربارهاش گفته یا روایت شود، نشاندهنده زیبایی و حسن اوست.
هوش مصنوعی: کسی که از بخشش و generosity دوری کرده، در کلامش هم به خوبی و مروت اشارهای نمیکند و سخنانش به ضعف و کمبود گراشته است.
هوش مصنوعی: طنز در شعر تو به خوبی جلوهگری میکند و خود نیز آگاه است که سخنان تو زینتدهنده و بسیار ارزشمند است.
هوش مصنوعی: حق را گواه میزنم که حرفهای تو در گوش خرد به مانند گوهری ارزشمند است که برای سلطنت دو جهان بهایی بینهایت دارد.
هوش مصنوعی: جای آن است که یک کودک تازه به دنیا آمده، که لبانش از شیر مادر آغشته است، بر شعر تو ستایش کند.
هوش مصنوعی: وقتی زلفم را تو توصیف میکنی، گویی همان زلفها در دل محبت و کینهای قدیمی را به وجود میآورند.
هوش مصنوعی: کژدم زلف تو آنقدر دل را نیش زده که جای تعجب نیست اگر آن امتحانگر، مدح و ستایش تو را نیز بپذیرد.
هوش مصنوعی: او نگران نیست که سر زلفش دزدیده شود، چون انشاءالله در نهایت خود دزدی که زلفش را میرباید، به زلف خودش دلبسته و عاشق میشود.
هوش مصنوعی: به او گفتم ای دختر ترک، چرا شکایت میکنی؟ زیرا گله از کسی که در مقام بالا قرار دارد، اشتباه است؛ او هم عادل است و هم قابل اعتماد.
هوش مصنوعی: کینه و دشمنی در شعر من و شعر تو جستجو میشود. این دو شعر، خود باعث ایجاد فتنه و آشوب هستند و هر کدام در تلاشند تا از بروز این فتنهها جلوگیری کنند.
هوش مصنوعی: اگر این موضوع انصاف باشد، باید بگوییم که او واقعاً در این زمینه بسیار ماهر و استاد است.
هوش مصنوعی: امروز در هیچ نقطهای از دنیا کسی انصاف ندارد و اگر هم باشد، تنها خداوند عالم با انصاف است که به نام بوالحسن شناخته میشود.
هوش مصنوعی: در اینجا بیان شده که سرآمد و بزرگترین آفرینش، کسی است که به احترام و ارزش انسانی خود اعتراف کند. این فرد با وجود مقام بلندش، در واقع روحی خالص و مجرّد دارد که تنها در یک پیکر مادی نمود پیدا کرده است. به نوعی، این فرد بالاتر از هر دو جهان مادی و معنوی است و هیچ چیز نمیتواند ارزش واقعی او را تحتالشعاع قرار دهد.
هوش مصنوعی: عقل به خاطر وجود خود، قدرت و اهمیتش را نشان میدهد و روح به خاطر زیبایی و شرافتش، به آن مفتخر است.
هوش مصنوعی: این شخص مانند یک خنجر است که به وسیله او میتوان کفر و انحراف را از بین برد. همچنین او از اصول و قواعد دین حمایت میکند و به آن اعتبار میبخشد.
هوش مصنوعی: تیر آرش در میدان جنگ به سمت دشمن میتازد، همچون شهابی داغ که به دنبال شیطانی است.
هوش مصنوعی: برق پیکان او در هر دشت و بیابانی دلها را میسوزاند و آتش سنگ آن بیابان تا روز قیامت برای من باقی میماند.
هوش مصنوعی: آفتاب در برابر دانش و دانایی او کمرنگ و محو شده است و زمانه از تیزی و خطر خنجر او میترسد و به آن احترام میگذارد.
هوش مصنوعی: عشق او همچون ماهیگیر است که جان انسانها را میگیرد، و تیر حُسن او مانند شمعی است که دل دشمنان را میسوزاند.
هوش مصنوعی: اگر تو خود را از این معضل رهایی بخشی، چرا دل مردم به محبت تو وابسته است؟
هوش مصنوعی: شخص باهوش و خردمند همیشه مورد احترام و اعتبار است، چرا که او به خودی خود باعث افتخار برای دیگران و جهان میشود.
هوش مصنوعی: محبت و دوستی تو همچون جواهری درون صدف قرار دارد و زخمهایی که از تیغِ سبزه میخوری، نشاندهندهی سختیها و چالشهایی است که با آنها مواجه میشوی. این چالشها در واقع، عمق احساسات و زیبایی طبیعت تو را به نمایش میگذارند.
هوش مصنوعی: علاقه به خوبی و محبت، همسان اشتیاق به شیرینی و لطافت است؛ داستان بخشندگی و جود، در واقع داستان تلخی و تلخی زندگی را روایت میکند.
هوش مصنوعی: هرجا که عشق و محبت تو در جمعی دیده میشود، تا روز قیامت، خوشی و شادی آن جمع را خدمتگزاری میکند.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به توصیف قدرت و تواناییهای فردی میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که داد و ستد یا جدال با دشمن مانند زرهای محافظتکننده است و وجودش به او قوت و استقامت میبخشد. همچنین، قامت او را با سپری مقایسه میکند که در برابر تهدیدات ایستادگی میکند. در نهایت، میگوید که اگر درگیری یا مشکل پیش آید، او میتواند با قدرت و شجاعت خود مقابله کند و به نوعی نشان میدهد که توانایی و قدرت انسان در مقابل دشواریها میتواند او را محفوظ نگه دارد.
هوش مصنوعی: هر جا که نام و یاد تو باشد شادمانی و سرور حاکم است، و هر جا که فکر و اندیشه بر خلاف تو باشد، اندوه و غم جاریست.
هوش مصنوعی: اگر بدگمانی تو به جانم آسیب بزند، حتی اگر کوه هم بشوم، همچنان چکش فولادی تو، شبیه فرهاد که کوه را میکند، بر سر من فرو خواهد آمد.
هوش مصنوعی: من آتش کین تو را در دل خصم حفظ کردهام، زیرا در عمق وجودم وطنم مثل سنگ سخت و با استحکام است.
هوش مصنوعی: اگر آتش از فولاد تو شعله بگیرد و با سنگ خارا در بیفتد، دشمن تو همانند سنگ خارا خواهد بود که شکسته میشود.
هوش مصنوعی: دوست من، به جانت سوگند که من به خاطر آزار حسودان، دلی شکسته و روحی آزرده دارم.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه پیش از این از بزرگان شکایت کردهام، اما او خود همیشه در هر شرایطی سرپرست و مسئول من است.
هوش مصنوعی: من از دیگران ناراحتم و این ناراحتی را به او نسبت میدهم. درد و رنج آهو فقط به خاطر شکارچی نیست، بلکه به خاطر بند و زنجیرهایی است که به او بستهاند.
هوش مصنوعی: مرگ سهراب به طور پنهانی و نهان باقی ماند و کسی از آن باخبر نشد، هرچند زخمهایی که بر بدن او از تیغ پهلوانان باقی مانده بود، نشاندهندهی قدرت و سختی مبارزاتش است.
هوش مصنوعی: پرندهای که در باغ گل میخواند، در واقع خود را با صدای زاغ و زغن به درد میآورد و در حقیقت، عشق او به گل باعث این ناخوشی است. زجر او ناشی از نالهها و صداهای ناامیدکننده دیگر پرندگان است.
از این جماعت نادان، سخت دلگیر و خشمگینم که از سر خود بزرگبینی، همواره دم از من و ما میزنند.
هوش مصنوعی: هیچ ارتباطی از طرف من و آنها به کسی نمیرسد. علم خداوند که به ما و آنها مربوط میشود، از ما و آنها کمتر نیست.
هوش مصنوعی: همه افراد در ظاهر خود را فرهیخته و با دانش نشان میدهند، اما در واقع به دلیل نداشتن آگاهی و آگاهی بخشیدن به خود، مانند کسانی هستند که در خواب مرگ به سر میبرند، گویی که بر تنشان کفن پیچیدهاند.
هوش مصنوعی: چرا باید فضیلت من را نسبت به هنر خود نشان دهند، در حالی که دریای دانش من فراتر از ظرفیت یک رطل است؟
هوش مصنوعی: من پیامبرم و این مردم از نسل بنیاسرائیل هستند. نصرت و موفقیت آنان مانند نعمتهای آسمانی است و من نیز سهمی در این نعمتها دارم.
هوش مصنوعی: همه چیز برای دیگران خوشایند و شیرین است، اما من این مشکل را دارم که برای همه افراد خطرناک و مشکلساز شدهام.
هوش مصنوعی: برخی از افراد خود را بزرگ و مهم میدانند، غافل از این که اگرچه آنها بزرگ هستند، اما در واقع موجودات بزرگتر و قدرتمندتری نیز وجود دارند که مقام بالاتری دارند.
هوش مصنوعی: من و او هر دو از سرزمین پارس به دنیا آمدهایم، اما نه هر کسی که در این سرزمین به دنیا آمده، مثل اویس قرن است.
هوش مصنوعی: من میخواهم با شمشیر به جانشان حمله کنم و پوست را از تنشان جدا سازم. این عمل طبق دستور عقل و حکمت است و نباید در آن شتاب کرد.
هوش مصنوعی: عجم و عرب هر کدام ویژگیهای خاص خود را دارند؛ عجم به شادی و نوشیدنی و لذت میپردازد، در حالی که عرب بیشتر به صحبت درباره شتر، خانه و زمینهای خود میپردازد.
هوش مصنوعی: دشمن تو به قدری از درد و رنج من پر شده که گویی دامنش از خون دل من رنگین شده است، مانند اینکه دامن دمنوشها به رنگ خون لالهها درآمده باشد.
هوش مصنوعی: اگر این شعر به درگاه وصال و نزدیکی بیفتد، یک دنیا نور و روشنی از جانب خداوند بر سر او نازل میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
باد صبح است که مشاطه جعد چمن است
یا دم عیسی پیوند نسیم سمن است
نکهت نافه مشگ است نه نافه است نه مشگ
اثر آه جگر سوخته ای همچو من است
نفس سرد گرم رو از بهر چراست؟
[...]
یارب این بوی خوش سنبل و گل با سمن است
یا نسیمی ز سر چار سوی یاسمن است
یا بخور کله تافته شمشاد است
با بخار رخ افروخته نسترن است
مگر این موسم خندیدن باغ ارم است
[...]
دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منست
آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
آنکه سرسبزی خاکست و گهربخش فلک
چاشنی بخش وطنهاست اگر بیوطنست
در کف عقل نهد شمع که بِستان و بیا
[...]
یا رب این نکهت جانپرور مشک ختن است
یا دم غالیه زلف دلارام من است
نفس روح فزا میدمد از طرف چمن
یا صبا لخلخه جنبان گل و یاسمن است
این چه باد است که برخاست بفراشی باغ
[...]
تا ز مشک ختنت، دایره بر نسترن است
سبزهٔ خط تو آرایش برگ سمن است
از دل مشک و سمن گرد برآورد، زرشک
گرد مشک تو که برگرد گل و نسترن است
زره جعد تو را حلقه مشکین گره است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.