ازان درین چمنم میل گلعذاری نیست
که هیچ برگ گلی بی بلای خاری نیست
نبرده ایم درین باغ ره بسوی گلی
که در حوالی او همچو من هزاری نیست
ندیده ایم درین ملک گنج حسنی را که
که از صف رقبا گرد او حصاری نیست
ازان چمن چه گشاید که عندلیبان را
درو بسوی گل از خار رهگذاری نیست
درین نشیمن حرمان هزار غم دارم
فزون تر از همه این غم که غمگساری نیست
درون سینه دل تنگم از گلی نشگفت
چگونه گل شکفد باغ را بهاری نیست
ز هیچ یار فضولی ندیده ایم وفا
خوشا کسی که مقید بهیچ کاری نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر احساس ناامیدی و درد و غم را در دنیای پر از خار و خالی از زیباییها بیان میکند. او اشاره میکند که در این باغ هیچ گلی بدون خار وجود ندارد و در حقیقت هیچ زیبایی و خوشی ای نیست. حسرت او از اینکه هیچکس در اطرافش وفا ندارد و غمهایش بیپایان است، حس و حال تنهایی و عدم رضایت عمیقی را نشان میدهد. در آخر، شاعر به کسی حسرت میخورد که به هیچ چیز وابسته نیست و از این وابستگیها آزاد است.
هوش مصنوعی: من در این باغ تمایل به گلابی ندارم، چون هیچ گلبرگی بدون درد و خار نیست.
هوش مصنوعی: ما در این باغ به سوی گلی که در اطرافش مانند من هزاران نفر نیستند، راهی نرفتهایم.
هوش مصنوعی: در این سرزمین هرگز کسی را ندیدهایم که زیباییاش بیرقیب باشد و گرد او هیچ حفاظی وجود نداشته باشد.
هوش مصنوعی: از این چمن چه فایدهای خواهد بود، در حالی که بلبلها برای رسیدن به گل از میان خارها نمیتوانند عبور کنند.
هوش مصنوعی: در این خانه تنهایی و ناراحتی، غمهای زیادی دارم، اما بزرگترین غمم این است که هیچ کسی نیست تا دلم را تسلا بدهد.
هوش مصنوعی: در قلبم احساس ناراحتی و دلتنگی وجود دارد و نمیدانم چگونه باید شکوفهای از دل برآید، چرا که باغ را بهاری نیست.
هوش مصنوعی: ما تاکنون وفای هیچ یار فضول را ندیدهایم، خوشا به حال کسی که خود را به هیچ کاری محدود نکرده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مدار بسته در خویش و تنگ بار مباش
که این دو عیب بزرگ از بزرگواری نیست
بر آن گشاده کفی شرط نیست در بستن
بر آن فراخ دلی جای تنگ باری نیست
صبوری من بیچاره اختیاری نیست
چه چاره چون زغم عشق رستگاری نیست
تو را سری که به پیمان من درآری نیست
مرا دلی که به دست غمش سپاری نیست
سر تو دارم اگر تیغ می زنی و تو را
دلی که کار غریبی چو من بر آری نیست
شبی دمی قدمی رنجه کن اگر چه مرا
[...]
دلی که بستهٔ زنجیر زلف یاری نیست
به پیش اهل نظر هیچش اعتباری نیست
سری که نیست در او کارگاه سودائی
به کارخانهٔ عیشش سری و کاری نیست
ز عقل برشکن و ذوق بیخودی دریاب
[...]
مرا ز حضرت تو دوری اختیاری نیست
گناه من چه همانا ز بخت یاری نیست
چو بخت یار نباشد چه سود سعی دلا
برو که چاره ی تو غیر بردباری نیست
اگرچه ساخته ام با جفای گردش دهر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.