گنجور

 
فضولی

ازان درین چمنم میل گلعذاری نیست

که هیچ برگ گلی بی بلای خاری نیست

نبرده ایم درین باغ ره بسوی گلی

که در حوالی او همچو من هزاری نیست

ندیده ایم درین ملک گنج حسنی را که

که از صف رقبا گرد او حصاری نیست

ازان چمن چه گشاید که عندلیبان را

درو بسوی گل از خار رهگذاری نیست

درین نشیمن حرمان هزار غم دارم

فزون تر از همه این غم که غمگساری نیست

درون سینه دل تنگم از گلی نشگفت

چگونه گل شکفد باغ را بهاری نیست

ز هیچ یار فضولی ندیده ایم وفا

خوشا کسی که مقید بهیچ کاری نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ادیب صابر

مدار بسته در خویش و تنگ بار مباش

که این دو عیب بزرگ از بزرگواری نیست

بر آن گشاده کفی شرط نیست در بستن

بر آن فراخ دلی جای تنگ باری نیست

مجد همگر

صبوری من بیچاره اختیاری نیست

چه چاره چون زغم عشق رستگاری نیست

حکیم نزاری

تو را سری که به پیمان من درآری نیست

مرا دلی که به دست غمش سپاری نیست

سر تو دارم اگر تیغ می زنی و تو را

دلی که کار غریبی چو من بر آری نیست

شبی دمی قدمی رنجه کن اگر چه مرا

[...]

عبید زاکانی

دلی که بستهٔ زنجیر زلف یاری نیست

به پیش اهل نظر هیچش اعتباری نیست

سری که نیست در او کارگاه سودائی

به کارخانهٔ عیشش سری و کاری نیست

ز عقل برشکن و ذوق بیخودی دریاب

[...]

جهان ملک خاتون

مرا ز حضرت تو دوری اختیاری نیست

گناه من چه همانا ز بخت یاری نیست

چو بخت یار نباشد چه سود سعی دلا

برو که چاره ی تو غیر بردباری نیست

اگرچه ساخته ام با جفای گردش دهر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه