گنجور

 
فضولی

شد درون سینه دل دیوانه از سودای او

بستم از رگهای جان زنجیرها در پای او

نیست از بی التفاتی گر نبیند سوی من

آن که عین التفات اوست استغنای او

جای پیکانت درون سینه کردم چون کنم

دل ز جا شد خواستم خالی نماند جای او

کرد روز و روزگارم را بیک دیدن سیه

کی مرا این چشم بود از نرگس شهلای او

جان بر آمد یار بهر پرسشم نگشاد لب

بر نیامد کام من از لعل شکر خای او

بر نخواهم داشت تا روز قیامت سر ز خواب

گر شبی در خوابم آید قامت رعنای او

چون نباشم زار و سرگردان فضولی متصل

رشته جان بسته ام بر زلف عنبرسای او

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

ای صبا برگرد امشب گرد سر تاپای او

صد هزاران سجده کن در عشق یک یک جای او

جان ما را زندهٔ جاوید گردانی به قطع

گر نسیمی آوری از زلف عنبرسای او

گر سر انگشت بی حرمت به زلف او بری

[...]

اثیر اخسیکتی

سیم اگر پیش سمن لافی زد از سیمای او

سر و باری گیست تا گوید که من، بالای او

بر سر آنست مه، کز آسمان یک شب فتد

با سری در محنت سودای او، در پای او

گیسوی ده پای او، هر تا کزو بار افکنی

[...]

سلمان ساوجی

آنکه می‌گردید رای آسمان بر رای او

خون گری ای آسمان بر رای ملک آرای او

آن سرافرازی که تا او بود در عالم نبود

هیچ مردی را به مردی دست برد رای او

ای دریغا سرو بالایی که چشم کس ندید

[...]

کمال خجندی

گر مرا صد سر بوَد هر یک پر از سودای او

چون سر زلفش بیفشانم به خاک پای او

چشم ما از گریه شد تاریک چون سازیم جاش

نیست جای چشم روشن خود که باشه جای او

با خیالش مردم چشمم نمی‌آید به چشم

[...]

حسین خوارزمی

بر جگر آبم نماند از آتش سودای او

خاک ره گشتم در این سودا که بوسم پای او

بستم از غیرت در دل را بروی غیر دوست

تا که خلوتخانه چشم دلم شد جای او

دارم از جنت فراغت با رخ جان پرورش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه