گنجور

 
فضولی

گر سر کویت شود مدفن پس از مردن مرا

کی عذاب قبر پیش آید دران مدفن مرا

چند باشم در جدل با خود ز غم ساقی بیار

شیشه می تا رهاند ساعتی از من مرا

دوست چون می خواهدم رسوا ندارم چاره ای

می شوم رسوا چه باک از طعنه دشمن مرا

ز آتش دل چون نمی سوزد روان گویا که هست

استخوانهای بدن فانوس وش زاهن مرا

کام من معنیست نی صورت ز یوسف طلعتان

من نه یعقوبم چه ذوق از بوی پیراهن مرا

خنده دارند بی پروا ز آسیب خزان

چون نیاید گریه بر گلهای این گلشن مرا

رفت جان از تن برون تن شد فضولی خاک ره

عشق او شد آفت جان و بلای تن مرا

 
 
شجره‌نامهٔ شخصیتهای شاهنامه
سوزنی سمرقندی

عاشقی شد رسم و راه و سیرت و آئین مرا

هر که بیند بیند این را با من و با این مرا

رنج فرهاد است بر من عاشقی را گاهگاه

کامرانی خیزد از معشوق چون شیرین مرا

عاشقم بر روی خوب آنکه با دیدار او

[...]

صائب

پیش تیغ و تیر ناچارست استادن مرا

چون علم، ناموس لشکرهاست بر گردن مرا

صورت حال جهان زنگی و من آیینه ام

جز کدورت نیست حاصل از دل روشن مرا

چون علم می بایدم زد غوطه در دریای تیغ

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
سیدای نسفی

شمعم و هرگز نمی سازد کسی روشن مرا

می زند پروانه هر شب تا سحر دامن مرا

عندلیب بی پرم وز ناله کردن مانده ام

باغبان عمریست بیرون کرد از گلشن مرا

روشنایی دارم از کلک سیه بختم امید

[...]

جویای تبریزی

ایمن از جور حوادث ساخت عجز من مرا

شیشه جانیها حصاری گشت از آهن مرا

چون نباشم خوشدل از بیتابیی کز درد اوست

صبح نوروزیست هر چاکی ز پیراهن مرا

آتشم؛ آتش، مکن تکلیف سیر گلشنم

[...]

واقف لاهوری

بود در زندان غم یک عمر هم‌شیون مرا

حق بسیار است از زنجیر بر گردن مرا

با صفیرم نغمهٔ بلبل ندارد نسبتی

کاش هم‌طرحی شود پیدا درین گلشن مرا

بس‌که مشق گریه کردم در خیال نوخطان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه