نم نماند از تاب خورشید رخت در خاک ما
چون نگرید چون بگرید دیده نمناک ما
تا ز سوز سینه ما گشت پیکان تو آب
شست گرد غیر را از صفحه ادراک ما
عاشقی باید چو بت از سنگ و بی باک از جفا
تا کند جوری بکام دل بت بی باک ما
رام شد شمعی که چون آتش سر از ما می کشد
کرد آخر کار خود تأثیر عشق پاک ما
دل بلای جان بی خود گشت و جسم بی قرار
آتشی افکند عشقت در خس و خاشاک ما
گشت دل صد پاره و بهر تماشای رخت
کرد هر سو سر برون از سینه صد چاک ما
گفتمش از خود فضولی را میفکن دور گفت
نیست این صید محقر قابل فتراک ما
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف حال و هوای عاشق میپردازد که تحت تأثیر عشق، احساسات عمیق و شدیدی را تجربه میکند. شاعر از درد و سوز سینهاش سخن میگوید و تاثیرات شگرف عشق بر دل و جسمش را به تصویر میکشد. او به عشق به عنوان نیرویی قدرتمند اشاره میکند که حتی میتواند چراغ وجود او را روشن کرده و جانش را به آتش بکشد. در نهایت، به اهمیت توجه و تمرکز بر عشق و زیباییهای آن اشاره میشود و تأکید میشود که عشق واقعی فراتر از هر چیز مادی و ظاهری است.
هوش مصنوعی: با تابش آفتاب، از زیبایی و سرزندگی تو در خاک ما چیزی باقی نخواهد ماند. وقتی چشمان ما اشک بریزند، دیگر هیچ نم و ردی از تو در این سرزمین نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: از شرارههای دل ما، تیر تو مانند آب، غبار غیر را از صفحه فهم ما شست و برد.
هوش مصنوعی: عاشق باید مثل یک بت یعنی معشوق، محکم و استوار باشد و از بدیها و بیعدالتیها نترسد تا بتواند طوری عشق ورزی کند که دل معشوقش را به دست آورد.
هوش مصنوعی: شمعی که به خاطر عشق عمیق ما آرام و قرار یافته، دیگر از ما دور نمیشود و تأثیر عشق خالص ما بر آن کار خود را انجام داده است.
هوش مصنوعی: دل به خاطر عشق تو بیتاب و بیخود شده و جسمم هم آرامش ندارد. عشقت همچون آتش در میان علفها و بیابانها شعلهور شده است.
هوش مصنوعی: دل من به شدت دچار آشفتگی و درد شده و به خاطر دیدن تو، سرم را از هر طرف بیرون آورده و سینهام پر از زخم و چاک است.
هوش مصنوعی: به او گفتم که از مزاحمت و فضولی خودت دور شو، او پاسخ داد که این شکار بیاهمیت، ارزش تله ما را ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای صفات کبریایت برتر از ادراک ما
قاصر از کنه کمالت فکرت و ادراک ما
ما چو خاشاکیم در دریای هستی روی پوش
موج وحدت کی بساحل افکند خاشاک ما
ما به جولانگاه وحدت غیر شه را ننگریم
[...]
پیش از آن کین گرد هستی سر زند از خاک ما
با رخ خوبت نظر میباخت چشم پاک ما
دیگران از داغت ای گل همچو سرو آزادهاند
برق رخسارت نسوزد جز خس و خاشاک ما
آتش سوزندهای ای شمع و ما پروانهایم
[...]
آهوان را در کمند آورد چشم پاک ما
شد چو مجنون دیده ما حلقه فتراک ما
همت آه رسای ما بلند افتاده است
از زبردستی به ساق عرش پیچد تاک ما
چون صدف از سینه صافی قطره را گوهر کنیم
[...]
غم زخوی خویش داردخاطر غمناک ما
نم زجوی خویش دارد دیده نمناک ما
ناله اش از جور خویشست ایندل پر آرزو
زخمش از دستخودست این سینهٔ صد چاک ما
بر روان ما زخاک ما بسی بیداد رفت
[...]
دور چشم بد زسوز سینه غمناک ما
بعد مردن گل کند یا رب سپند از خاک ما
بوی گل را در طلسم گلستان پیچیده ایم
راز او را در قفس دارد دل صد چاک ما
بارها از یاد جولان سمندی سوختیم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.