گنجور

 
فضولی

نم نماند از تاب خورشید رخت در خاک ما

چون نگرید چون بگرید دیده نمناک ما

تا ز سوز سینه ما گشت پیکان تو آب

شست گرد غیر را از صفحه ادراک ما

عاشقی باید چو بت از سنگ و بی باک از جفا

تا کند جوری بکام دل بت بی باک ما

رام شد شمعی که چون آتش سر از ما می کشد

کرد آخر کار خود تأثیر عشق پاک ما

دل بلای جان بی خود گشت و جسم بی قرار

آتشی افکند عشقت در خس و خاشاک ما

گشت دل صد پاره و بهر تماشای رخت

کرد هر سو سر برون از سینه صد چاک ما

گفتمش از خود فضولی را میفکن دور گفت

نیست این صید محقر قابل فتراک ما

 
 
 
sunny dark_mode