گنجور

 
فضولی

از زبانت می رسد هر لحظه آزاری مرا

می خلد هر دم بدل زان برگ گل خاری مرا

می تواند کرد پنهان از رقیبم ضعف تن

گر نسازد فاش هر دم ناله زاری مرا

زار مردم در غم تنهایی و ممکن نشد

این که بیند زاریم یاری کند یاری مرا

در حریم الفتم آزادگان را راه نیست

من گرفتارم نباید جز گرفتاری مرا

سوختی ای شمع تا در بزم او ره یافتی

بنده طور توام آموختی کاری مرا

هر کجا افتاده ام افکنده فرشی زیر من

نیست در روی زمین جز سایه غمخواری مرا

چرخ را با من فضولی هست مهری زین سبب

می کند هر دم اسیر ماه رخساری مرا

 
sunny dark_mode