جدا بودن ز یار و سوختن با داغ هجرانش
بسی خوشتر که روز وصل دیدن با رقیبانش
جدایی خواهم از جانان و غیرت آنچنین باید
که خود را هم نخواهد عاشق اندر وصل جانانش
نبینم سوی آن آیینه رخسار چون دارم
ز عکس خار مژگانیم بر گلبرگ خندانش
ندارم ذوقی از مرگ رقیبان زانکه میترسم
بمیرد خاک ره گردد بگیرد باز دامانش
نبیند سوی من تا در نیابم راحت مردن
چو میداند نخواهد برد جان از چشم فتانش
نه من تنها نهادم سر به پای او سپردم جان
هوای عشق او در هرکه هست اینست پایانش
فضولی را به درد عشق واجب گشت جان دادن
نمیدانم چه دردست این که ممکن نیست درمانش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد جدایی و غم هجران معشوق سخن میگوید. او جدایی را تحمل میکند اما به عشقش وفادار است و حتی از مرگ رقیبانش نیز دل خوشی ندارد، زیرا میترسد که عشقش نسبت به او را نادیده بگیرد. شاعر نمیتواند به چهره معشوقش نگاه کند چون به شدت غمگین است و درد جدایی او را عذاب میدهد. او احساس میکند که عشقش به معشوق، او را به مرگ نزدیک میکند و تنها تسکین او، وصال معشوق است. در نهایت، شاعر از دشواریهای عشق و ضروری بودن فدای جان برای عشق سخن میگوید و به نوعی ناامیدی و عدم درمان درد عشق اشاره میکند.
هوش مصنوعی: جدا بودن از محبوب و سوختن در غم جداییاش بسیار بهتر است از اینکه روز وصال را با رقبایش ببینی.
هوش مصنوعی: برای جدایی از محبوب، باید به قدری غیرت و شجاعت داشته باشی که حتی خودت هم تمایل نداشته باشی به وصال او نزدیک شوی.
هوش مصنوعی: نمیخواهم به آن آیینه نگاه کنم و چهرهام را ببینم، زیرا عکس غمگین مژگانم روی گلبرگ خندان او نمایان است.
هوش مصنوعی: من هیچ لذتی از مرگ رقبایم ندارم، زیرا میترسم که خاکی که در آن بر زمین افتادهاند، دوباره آنها را به خود بگیرد.
هوش مصنوعی: کسی به من نگاه نمیکند تا من بتوانم از مرگ راحتی پیدا کنم، چون او میداند و هیچگاه جانش را از چشمان فریبندهام نخواهد گرفت.
هوش مصنوعی: من تنها نیستم، بلکه سرم را به پای او گذاشتهام و جانم به عشق او تعلق دارد. این حالت در هر کسی وجود دارد و این عشق پایانش همین است.
هوش مصنوعی: فضولی به خاطر عشق مجبور است جانش را دوست داشته باشد، اما نمیدانم چه دردی در این عشق وجود دارد که درمانش ممکن نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟
به بستان جامهٔ زربفت بدریدند خوبانش
منقش جامههاشان را کهشان پوشید فروردین
فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش
همانا با خزان گل را به بستان عهد و پیمان بود
[...]
نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانش
علی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش
چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانش
چو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش
نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانش
[...]
سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگش
سخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش
ازین اندک هنر خاطر همی امید بگسستم
چو در مدح تو پیوستم هنر دیدم فراوانش
مرا دانی که آن باید که هر کو نیک شعر آید
[...]
همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانش
همی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش
اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانش
وگر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش
نهاد اندر سرم ابری که پیدا نیست بارانش
[...]
دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش
هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش
پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش
زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش
به یک دم میکند زنده چو عیسی مرده را زان لب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.