گنجور

 
فضولی

پیش تو گل از شرم سرانداخته در پیش

گویا که پشیمان شده از آمدن خویش

گل جای بسر دارد اگر بگسلد از خار

ای گل منشین پیش رقیبان بداندیش

در باغ چرا پیرهن گل شده خونین

ای گل تو مگر بر رگ بلبل زده نیش

چون غنچه خندان که شود گل ز دم باد

ناصح ز دم سرد تو شد آتش دل بیش

گر سینه شکافم دل صد پاره نماید

چون غنچه چرا فاش کنم حال دل ریش

چون رخ بنمودی بده از لعل لبت کام

در دور گل آن به که کند کس طرب و عیش

بربود دل و دین من آن غمزه فضولی

فریاد ز بی باکی آن کافر بدکیش