گنجور

 
فضولی

در دل باختلاط کسانم هوس نماند

یا بهر اختلاط درین دور کس نماند

بی داد بین کزین شکرستان دلفریب

طوطی رمید گرد شکر جز مگس نماند

بر باد رفت نرگس و نسرین این چمن

در عرصه مشاهده جز خار و خس نماند

چون نی درون سینه گره بست درد دل

پیش که دل کنیم تهی هم نفس نماند

از بزم ما کشید قدم شاهد مراد

بر آرزوی دیده و دل دسترس نماند

دل را بجان رساند غم تنگنای دهر

این مرغ را تحمل قید نفس نماند

برداشتم هوس چو فضولی ز هر چه هست

غیر از وصال دوست مرا ملتمس نماند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلمان ساوجی

ای مرغ جان طلب کن ازین آتشین قفس

راه برون شدن که تو را هم قفس نماند

زان دوستان خاصی که دیدید در دیار

دردا که در دیار وفا هیچ کس نماند

یاران نازنین همه رفتند و هیچ یک

[...]

اهلی شیرازی

مشنو که بی تو ناله زارم هوس نماند

پر شد جهان ز ناله مجال نفس نماند

کس یک نظر ندید ترا کز تو چون گذشت

او را ز حسرت تو نظر باز پس نماند

تا بر سمند ناز بخوبی بر آمدی

[...]

وحشی بافقی

زین العباد ماند و کسش همنفس نماند

در خیمه غیر پردگیان هیچ کس نماند

ابوالحسن فراهانی

در سینه ای که عشق درآمد هوس نماند

در وادی یی که آتشی افتاد خس نماند

در سینه بود با تو نفس رشک داشتم

چندان کشیدم آه که دیگر نفس نماند

از هر طرف که می نگرم در مقابلی

[...]

سیدای نسفی

رفتند اهل جود در ایام کس نماند

در بزم روزگار به غیر از مگس نماند

زد قفل باغبان به در باغ آرزو

ما را دگر به شاخ هوس دسترس نماند

رفت از دماغ گوشه نشینان حضور قلب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه