گنجور

 
فیض کاشانی

مردم دیده ما جز به رهت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

اشکم احرام طواف حرمت می‏بندد

گرچه از خون دل خویش دمی طاهر نیست

بسته دام قفس باد چو مرغ وحشی

طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست‏

عاقبت راه بیابد به جناب عالیت

هر که اندر طلبت همت او قاصر نیست

از روان‏بخشی عیسی نزنم پیش تو دم

زان که در روح‏فزائی چو لبت ماهر نیست

شوق خدام تو تنها نه همین در دل ماست

مَلَکی نیست که در شوق رخت طایر نیست

فیض اگر قلب و دلش کرد به راه تو نثار

مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست