گنجور

 
خواجوی کرمانی

هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست

گرچه بر منظرش ادراک نظر قادر نیست

ایکه از ذکر به مذکور نمی‌پردازی

حاصل از ذکر زبان چیست چو دل ذاکر نیست

نسبت ما مکن ای زاهد نادان به فجور

زانک سرمست می عشق بتان فاجر نیست

گرچه خلقی شده‌اند از غم لیلی مجنون

هیچکس بر صفت قیس بنی عامر نیست

هر دل خسته که او صدرنشین غم تست

غمش از وارد و اندیشه‌اش از صادر نیست

ز آتش عشق تو آن سوز که در باطن ماست

ظاهر آنست که بر اهل خرد ظاهر نیست

گر ز سودای تو ای نادره‌ی دور زمان

خبر از دور زمانم نبود نادر نیست

چون توانم که به پایان برم این دفتر از آنک

قصه‌ی عشق من و حسن ترا آخر نیست

من به غیر تو اگر کافرم انکار مکن

کانک دین در سر آن کار کند کافر نیست

به صبوری نتوان جستن ازین درد خلاص

زانک نافع نبود صبر چو دل صابر نیست

ای عزیزان اگر آن یوسف کنعانی ماست

هر که او را به دو عالم بخرد خاسر نیست

قاسرست از خرد آنکس متصور باشد

که ز اوصاف تو ادراک خرد قاصر نیست

گرچه خواجو ز تو یک لحظه نگردد غائب

آندمم با تو حضورست که او حاضر نیست

نه من دلشده دارم سر پیوندت و بس

کیست آنکس سر پیوند تو در خاطر نیست