گنجور

 
فیض کاشانی

کتبت قصّة شوقی و مدمعی باکی

بیا که بی‌تو به جان آمدم ز غمناکی‏

زمانه را نتوان دید بی‌امام زمان

فکیف حالک یا دهر! ایّ مولاکی‏

ز خاک پای تو داد آبروی لاله و گل

چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی

که را رسد که کند عیب دامن پاکت

که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

کسی چگونه ز وصف تو دم تواند زد

که سرّ صنع خدایی ورای ادراکی‏

همیشه در نظری گرچه دوری از بر ما

ز وصل هجر تو هم شاکریم و هم شاکی

رسوم شرع به تدریج از میان برداشت

فقیه جاهل و کاهل ز جهل بی‌‏باکی‏

به قدر آنچه توانیم فیض می‏‌گوییم

که زاد رهروان چستی است و چالاکی‏