گنجور

 
فیاض لاهیجی

دل مست خواب غفلت و، کس نیست بیدارش کند

نیشی سیه مارِ اجل ترسم که در کارش کند

راهی است ناهموار و من با پای چوبی گام زن

سیل سرشک کوهکن خواهم که هموارش کند

فرهاد مسکین را به جان باری است کوه بیکران

هم تیشه زین بار گران شاید سبکبارش کند

ای سینه تا کی روز و شب سوزی نفس در تاب و تب

این دل که او دارد عجب کاین ناله‌ها کارش کند

قاصد پیامی زان دهن هرگز نیارد سوی من

از بس که آن شیرین دهن مدهوش گفتارش کند

چشم تو در خوابست خوش از ناز و ترسم گِرد رخ

آواز پای مور خط از خواب بیدارش کند

فیّاض اگر گیرد ز کس درسی به غیر از درس عشق

ناخوانده از یادش رود هر چند تکرارش کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رفیق اصفهانی

کو عاشق آزاری چو او تا عاشق زارش کند

شاید که درد عاشقی با عاشقان یارش کند

خواهم بتی چون یار من دل گیرد از دلدار من

تا آن چه او در کار من کرده است در کارش کند

غارت کند از یک نظر صبرش ز دل هوشش ز سر

[...]

آشفتهٔ شیرازی

رفته صبا پیرامنش کز خواب بیدارش کند

وز گل کند پیراهنش ترسم که آزارش کند

سوزد کلیم از طور اگر خاکش دم از ارنی زند

کو چشم مستی کز نگه یک غمزه در کارش کند

چشمت بگو تا ننگرد بر حال دل بهر خدا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه