گنجور

 
فتحعلی‌شاه

دل به هوای وصل تو یاد وطن نمی‌کند

جان عزیز من چرا میل بدن نمی‌کند

بر سر خاک من گذر بعد وفات من نگر

کیست که خاک پای تو زیب کفن نمی‌کند

ثانی مشک خط تو عنبر تر نمی‌شود

نکهت چین زلف تو مشک ختن نمی‌کند

بیژن دل به چاه غم کشته ز جور تو نگون

جور و سیاست تو را پور پشن نمی‌کند

رفت بهار و شد خزان کس نرود به بوستان

ناله بلبل حزین زاغ و زغن نمی‌کند

از سخنان من یقین فتوی قتل من دهد

شکر که شیخ شهر ما فهم سخن نمی‌کند

خاقان دانی از چه رو سوی چمن نمی‌رود

جلوه سرو ناز من میل چمن نمی‌کند

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
حافظ

سروِ چَمانِ من چرا میلِ چمن نمی‌کند؟

همدمِ گل نمی‌شود، یادِ سَمَن نمی‌کند

دی گِلِه‌ای ز طُرِّه‌اش، کردم و از سرِ فُسوس

گفت که «این سیاه‌کج، گوش به من نمی‌کند»

تا دلِ هرزه‌گَردِ من، رفت به چینِ زلفِ او

[...]

کلیم

اشک دمی جدایی از خانه تن نمی‌کند

سیل خراب می‌کند لیک وطن نمی‌کند

بار غم فراق تو بس که شکسته پیکرم

داغ به سینه‌ام کنون تکیه به من نمی‌کند

آه ز شرح حال ما بسته زبان خویش را

[...]

صائب

جان غریب ازین جهان میل وطن نمی‌کند

شد چو عقیق نامجو یاد یمن نمی‌کند

عشق مگر به جذبه‌ای از خودیم برآورد

چاره یوسف مرا دلو و رسن نمی‌کند

بی‌خبری ز پای خم برد به سیر عالمم

[...]

بیدل دهلوی

بولهوس از سبک سری حفظ سخن نمی‌کند

در قفس حبابها، باد وطن نمی‌کند

لب مگشای چون صدف تا گهر آوری به‌ کف

گوش طلب‌که‌کارگوش هیچ دهن نمی‌کند

قطره محیط می‌شود چون ز سحاب شد جدا

[...]

مشتاق اصفهانی

باز چه شد که با من او هیچ سخن نمی‌کند

ور گله ازو کنم گوش به من نمی‌کند

رسم قدیم باشد این هرکه گرفت یار نو

یاد دگر ز صحبت یار کهن نمی‌کند

بی‌تو ز بس فتاده‌ام از نظر جهانیان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه