بر جان گنهکارم گر دوست ببخشاید
دور از تو ندادم جان این جان به چه کار آید
باور نکنم تا حشر کاین زال دو صد شوهر
مانند تو فرزندی در دهر دگر زاید
جمعند پریشانان چون حلقه به درگاهش
تا او در دولت را بر روی که بگشاید
آن سر که به پای توست جا دارد اگر نازد
بر خویش چنان بالد چندان که به مه ساید
دانی ز چه رو هر روز بر خاک رهت افتم
خاک قدمت نوری بر دیده بیفزاید
بیدوست چه سان گردم در صحن گلستان من
آن سرو چمانم کو تا باغ بیاراید
جز قد تو سروی هست در باغ بگویم من
در سایه تو خلقی از لطف بیاساید
بر درگه او حیران با جان و دل و ایمان
تا یار برو آید تا حکم چه فرماید
در دهر حرامش باد تا حشر اگر خواهد
جز خون دلم جانان او باده بپیماید
چون تیغ کشد جانان گوید به فغان خاقان
یا رب که به خون من او دست بیالاید
بر رغم رقیبانم خواهم که دهم جان را
ترسم که ببخشاید ای کاش ببخشاید



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن مه که ز پیدایی در چشم نمیآید
جان از مزه عشقش بیگشن همیزاید
عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش
هم خیره همیخندد هم دست همیخاید
هر صبح ز سیرانش میباشم حیرانش
[...]
سروی چو تو میباید، تا باغ بیاراید
ور در همه باغستان، سروی نبوَد شاید
در عقل نمیگنجد، در وهم نمیآید
کز تخمِ بنیآدم، فرزند پری زاید
چندان دل مشتاقان، بربود لبِ لعلت
[...]
رویت به از آن آمد انصاف که میباید
با روی تو در عالم گر گل نبود شاید
با ما نفسی بنشین کان روی نکو دیدن
هم چشم کند روشن هم عمر بیفزاید
گر هر سر موی از من صاحبنظری باشد
[...]
جز بندگیم کاری از دست نمی آید
من بنده فرمانم، تا دوست چه فرماید؟
تو عمر من و وصلت آسایش عمر من
یارب! که رقیب تو از عمر نیاساید
ای گل، تو بحسن خود مغرور مشو چندین
[...]
بی شایبه زنگ ازدل دیدار تو بزداید
یوسف چو بمصر آید بازار بیاراید
جان قیمت بوسش بود عشاق فزون کردند
چون مشتری افزون شد بر نرخ بیفزاید
آن دل که بود عطشان از شوق لب نوشت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.