گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بر جان گنه‌کارم گر دوست ببخشاید

دور از تو ندادم جان این جان به چه کار آید

باور نکنم تا حشر کاین زال دو صد شوهر

مانند تو فرزندی در دهر دگر زاید

جمعند پریشانان چون حلقه به درگاهش

تا او در دولت را بر روی که بگشاید

آن سر که به پای توست جا دارد اگر نازد

بر خویش چنان بالد چندان که به مه ساید

دانی ز چه رو هر روز بر خاک رهت افتم

خاک قدمت نوری بر دیده بیفزاید

بی‌دوست چه سان گردم در صحن گلستان من

آن سرو چمانم کو تا باغ بیاراید

جز قد تو سروی هست در باغ بگویم من

در سایه تو خلقی از لطف بیاساید

بر درگه او حیران با جان و دل و ایمان

تا یار برو آید تا حکم چه فرماید

در دهر حرامش باد تا حشر اگر خواهد

جز خون دلم جانان او باده بپیماید

چون تیغ کشد جانان گوید به فغان خاقان

یا رب که به خون من او دست بیالاید

بر رغم رقیبانم خواهم که دهم جان را

ترسم که ببخشاید ای کاش ببخشاید

 
 
پرسش‌های پرتکرار
مولانا

آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید

جان از مزه عشقش بی‌گشن همی‌زاید

عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش

هم خیره همی‌خندد هم دست همی‌خاید

هر صبح ز سیرانش می‌باشم حیرانش

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

سروی چو تو می‌باید، تا باغ بیاراید

ور در همه باغستان، سروی نبوَد شاید

در عقل نمی‌گنجد، در وهم نمی‌آید

کز تخمِ بنی‌آدم، فرزند پری زاید

چندان دل مشتاقان، بربود لبِ لعلت

[...]

همام تبریزی

رویت به از آن آمد انصاف که می‌باید

با روی تو در عالم گر گل نبود شاید

با ما نفسی بنشین کان روی نکو دیدن

هم چشم کند روشن هم عمر بیفزاید

گر هر سر موی از من صاحب‌نظری باشد

[...]

هلالی جغتایی

جز بندگیم کاری از دست نمی آید

من بنده فرمانم، تا دوست چه فرماید؟

تو عمر من و وصلت آسایش عمر من

یارب! که رقیب تو از عمر نیاساید

ای گل، تو بحسن خود مغرور مشو چندین

[...]

آشفتهٔ شیرازی

بی شایبه زنگ ازدل دیدار تو بزداید

یوسف چو بمصر آید بازار بیاراید

جان قیمت بوسش بود عشاق فزون کردند

چون مشتری افزون شد بر نرخ بیفزاید

آن دل که بود عطشان از شوق لب نوشت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از آشفتهٔ شیرازی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه