گنجور

 
مولانا

آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید

جان از مزه عشقش بی‌گشن همی‌زاید

عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش

هم خیره همی‌خندد هم دست همی‌خاید

هر صبح ز سیرانش می‌باشم حیرانش

تا جان نشود حیران او روی بننماید

هر چیز که می‌بینی در بی‌خبری بینی

تا باخبری والله او پرده بنگشاید

دم همدم او نبوَد جان محرم او نبوَد

و اندیشه که این داند او نیز نمی‌شاید

تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده

با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید

دو لشکر بیگانه تا هست در این خانه

در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید

در زیر درخت او می‌ناز به بخت او

تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید

از شاه صلاح الدین چون دیده شود حق‌بین

دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید

 
 
نسکبان اندروید
غزل شمارهٔ ۵۹۶ به خوانش علیرضا بخشی زاده روشنفکر
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
مولانا

در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید

تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید

شد حامله هر ذره از تابش روی او

هر ذره از آن لذت صد ذره همی‌زاید

در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

سروی چو تو می‌باید، تا باغ بیاراید

ور در همه باغستان، سروی نبوَد شاید

در عقل نمی‌گنجد، در وهم نمی‌آید

کز تخمِ بنی‌آدم، فرزند پری زاید

چندان دل مشتاقان، بربود لبِ لعلت

[...]

همام تبریزی

رویت به از آن آمد انصاف که می‌باید

با روی تو در عالم گر گل نبود شاید

با ما نفسی بنشین کان روی نکو دیدن

هم چشم کند روشن هم عمر بیفزاید

گر هر سر موی از من صاحب‌نظری باشد

[...]

هلالی جغتایی

جز بندگیم کاری از دست نمی آید

من بنده فرمانم، تا دوست چه فرماید؟

تو عمر من و وصلت آسایش عمر من

یارب! که رقیب تو از عمر نیاساید

ای گل، تو بحسن خود مغرور مشو چندین

[...]

فتحعلی‌شاه

بر جان گنه‌کارم گر دوست ببخشاید

دور از تو ندادم جان این جان به چه کار آید

باور نکنم تا حشر کاین زال دو صد شوهر

مانند تو فرزندی در دهر دگر زاید

جمعند پریشانان چون حلقه به درگاهش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه