گنجور

 
فتحعلی‌شاه

چشمم به انتظار تو تا شام بر در است

آن شب که بی‌تو صبح شود روز محشر است

خواهم سری به پای سمند تو سود از آنک

نعل سمند تیزتگت زیب افسر است

خرم صباح عید که بر تو نظر کنم

نوروز من به روی تو نوروز دیگر است

گفتم که خاری از مژه‌اش بر دلم خلید

هر کس که دید گفت که این زخم خنجر است

زیور مبند زینت ما بندگی توست

آن را که داغ توست چه حاجت به زیور است

از یک خدنگ غمزه فکندم به خاک و خون

وز بستنم گذشت که این صید لاغر است

می‌خواستم ز قید غمت وارهم چه سود

خاقان به فکر دیگر و دل فکر دیگر است

 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه
سوزنی سمرقندی

فریاد من همیشه از این ایر کافر است

ایر است و با عذاب است و سنگر است

وصفش ترا بگویم اگر خورده نیستی

ور خورده ای صفات وی از منت باور است

ادیب صابر

شمشاد قد و لاله رخ و یاسمین بر است

با سرو و گل به قامت و عارض برابر است

دایم غلام و چاکر یاقوت و شکرم

کو را لب و حدیث ز یاقوت و شکر است

گفتم ز خط و زلف تو بر جان من بلاست

[...]

خاقانی

ای دل به عشق بَرِ تو ، که عشقت چه درخور است

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

درد کهنت بود برآورد روزگار

این دردِ تازه‌روی نگوئی چه نوبر است

شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از خاقانی
سید حسن غزنوی

جان را ز عارض و لب او شیر و شکر است

دل را ز طره و رخ او مشک و عنبر است

هم دل در آن وصال چو با عنبر است مشک

هم جان در آن فراق چو با شیر شکر است

آشوب عقلم آن شبه عاج مفرشست

[...]

ظهیر فاریابی

گفتار تلخ از آن لب شیرین نه در خورست

خوش کن عبارتت که خطت هرچه خوشتر است

بگشای لب به پرسش من گرچه گفته ام

کان قفل لعل بابت آن درج گوهر است

تا بر گرفتی از سر عشاق دست مهر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه