چشمم به انتظار تو تا شام بر در است
آن شب که بیتو صبح شود روز محشر است
خواهم سری به پای سمند تو سود از آنک
نعل سمند تیزتگت زیب افسر است
خرم صباح عید که بر تو نظر کنم
نوروز من به روی تو نوروز دیگر است
گفتم که خاری از مژهاش بر دلم خلید
هر کس که دید گفت که این زخم خنجر است
زیور مبند زینت ما بندگی توست
آن را که داغ توست چه حاجت به زیور است
از یک خدنگ غمزه فکندم به خاک و خون
وز بستنم گذشت که این صید لاغر است
میخواستم ز قید غمت وارهم چه سود
خاقان به فکر دیگر و دل فکر دیگر است