گنجور

 
فتحعلی‌شاه

ساقیا کو ساغرت چون گشت طالع آفتاب

گر ایاغی گیرم از دستت شوم مست و خراب

واعظا این پندهای بی‌حسابت تا به کی

تا به کی ترسانیم از پرسش روز حساب

پندم ای زاهد ز می‌ خوردن مده انصاف ده

کآمد ایام بهار و عهد مستی و شباب

ناله‌ای کز عشق آن دلدار از دل برکشم

نزد اهل درد باشد به ز آهنگ رباب

رشته عمرت نشد تا قطع خاقان در جهان

روی از گیسوی پرتاب نکورویان متاب

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!