گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بگذاشت مرا در غم باز این دل هرجایی

کارم همه فریاد است چون بلبل شیدایی

تا کی ز غمت ای گل این شیفته چون بلبل

افغان کند و زاری بر شاخ شکیبایی

گفتی که کشم زارت آنگاه شوم یارت

من بنده و تو سلطان حکم آن چه بفرمایی

طوبی نبود هرگز مانند قدت زیبا

دارد ز کجا طوبی این خوبی و زیبایی

تا دل به خم زلفش دادم شده‌ام رسوا

فخر است چو عاشق را بدنامی و رسوایی

خاقان شده از عشق لیلی‌وش خود امروز

دلباخته چون مجنون با این همه دانایی

 
 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
عطار

دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی

رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی

قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان

حلقه بزدم گفتا نه مرد در مایی

گفتم که مرا بنما دیدار که تا بینم

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
مولانا

با هر کی تو درسازی می‌دانک نیاسایی

زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی

تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیدا

کان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی

بردار صراحی را بگذار صلاحی را

[...]

مشاهدهٔ ۷ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

هر کس به تماشایی، رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی

یا چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند

هر کاو به وجود خود، دارد ز تو پروایی

دیوانهٔ عشقت را، جایی نظر افتاده‌ست

[...]

حکیم نزاری

عشق آمد و بر هم زد بنیادِ شکیبایی

ای عقل درین منزل مِن بعد چه می‌پایی

گر نه سر خود گیری در دستِ بلا مانی

تقصیر مکن خود را زنهار بننمایی

گر با تو مجازاتی بنیاد نهد خاموش

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
امیرخسرو دهلوی

تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی

چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی

سرپنجه صبرم را پیچیده برون شد دل

ای صبر، همین بودت بازوی توانایی

در زاویه محنت دور از تو چو مهجوران

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه