بگذاشت مرا در غم باز این دل هرجایی
کارم همه فریاد است چون بلبل شیدایی
تا کی ز غمت ای گل این شیفته چون بلبل
افغان کند و زاری بر شاخ شکیبایی
گفتی که کشم زارت آنگاه شوم یارت
من بنده و تو سلطان حکم آن چه بفرمایی
طوبی نبود هرگز مانند قدت زیبا
دارد ز کجا طوبی این خوبی و زیبایی
تا دل به خم زلفش دادم شدهام رسوا
فخر است چو عاشق را بدنامی و رسوایی
خاقان شده از عشق لیلیوش خود امروز
دلباخته چون مجنون با این همه دانایی