فتحعلی‌شاه » غزلیات بخش دوم » شماره ۱۴۲

بگذاشت مرا در غم باز این دل هرجایی

کارم همه فریاد است چون بلبل شیدایی

تا کی ز غمت ای گل این شیفته چون بلبل

افغان کند و زاری بر شاخ شکیبایی

گفتی که کشم زارت آنگاه شوم یارت

من بنده و تو سلطان حکم آن چه بفرمایی

طوبی نبود هرگز مانند قدت زیبا

دارد ز کجا طوبی این خوبی و زیبایی

تا دل به خم زلفش دادم شده‌ام رسوا

فخر است چو عاشق را بدنامی و رسوایی

خاقان شده از عشق لیلی‌وش خود امروز

دلباخته چون مجنون با این همه دانایی