گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بریدم از چمن سرو و سمن را

قبا کردم ز هجرت پیرهن را

گرفتم ماتم خون سیاوش

خبر کردم در این غم انجمن را

چو یوسف را ز من گرگ فلک برد

گرفتم من ره بیت الحزن را

کسی کاو می‌کند منع من از هجر

چه می‌داند فراق جان و تن را

نباشد درد تا در کسی را

نمی‌گوید ز هجران این سخن را

چو مجنون رو به کوه و دشت کردم

نخواهم بی‌تو یاران وطن را

کسی را بی‌رخت خاقان نخواهد

پری رفت و نخواهد اهرمن را

 
 
پرسش‌های پرتکرار