بریدم از چمن سرو و سمن را
قبا کردم ز هجرت پیرهن را
گرفتم ماتم خون سیاوش
خبر کردم در این غم انجمن را
چو یوسف را ز من گرگ فلک برد
گرفتم من ره بیت الحزن را
کسی کاو میکند منع من از هجر
چه میداند فراق جان و تن را
نباشد درد تا در کسی را
نمیگوید ز هجران این سخن را
چو مجنون رو به کوه و دشت کردم
نخواهم بیتو یاران وطن را
کسی را بیرخت خاقان نخواهد
پری رفت و نخواهد اهرمن را


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساسات عمیق خود نسبت به هجرت و فراق میگوید. او با اشاره به ماتم و اندوهی که در دل دارد، به مصیبت سیاوش و جدایی یوسف از خانوادهاش اشاره میکند. شاعر میگوید که تنها کسی که درد جدایی را تجربه نکرده، نمیتواند عمق این فراق را درک کند. او به شدت دلتنگی و تنهایی خود را در دوری از محبوبش بیان میکند و به این نتیجه میرسد که بیمحبوبی هیچ کس را خوش نمیآورد. در نهایت، او به یاد مجنون میافتد و اعلام میکند که بدون محبوبش از وطن و یاران خود نیز بیزار است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
لقب کردهست روحا خویشتن را
به دل در راه داده اهرمن را
شفیع انگیخت پیران کهُن را
که نزد شه برند آن سروبُن را
برای حکم او بنهاد تن را
بسی تیمارداری کرد زن را
به کام دل بدیدم خویشتن را
گرفتم در بر آن سیمین بدن را
به دستم داد زلفی کز نسیمش
جگر خون گردد آهوی ختن را
ببوسیدم بنا گوشی که عکسش
[...]
چو بگشایی لب شکر شکن را
لبا لب در شکرگیری سخن را
لبت گوید دلیری کن به بوسی
مرا زهره نباشد، صد چو من را
به دل آتش زدی و می دمی دم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.