بریدم از چمن سرو و سمن را
قبا کردم ز هجرت پیرهن را
گرفتم ماتم خون سیاوش
خبر کردم در این غم انجمن را
چو یوسف را ز من گرگ فلک برد
گرفتم من ره بیت الحزن را
کسی کاو میکند منع من از هجر
چه میداند فراق جان و تن را
نباشد درد تا در کسی را
نمیگوید ز هجران این سخن را
چو مجنون رو به کوه و دشت کردم
نخواهم بیتو یاران وطن را
کسی را بیرخت خاقان نخواهد
پری رفت و نخواهد اهرمن را