گنجور

 
فتحعلی‌شاه

عاشق دلخسته را نیست بجز وصل کام

کام بود وصل یار باد به غیرش حرام

مرغ دلم بس که شد بر خط و خالش اسیر

دانه نداند که چیست دام نداند کدام

دام چو افکنده است از سر زلف آن صنم

چون ندهم دل به قید چون ننهم پا به دام

سرو نیاید دگر در نظر راست‌بین

چون که کند در چمن سرو قد او خرام

نیست به بستان گلی چون رخ گلفام تو

گل همه خوبی و لطف از رخ تو کرده وام

نیست چو خاقان کسی در صف عشاق زار

باد بوی عشق یار بی‌خلل و بر دوام

 
 
پرسش‌های پرتکرار
امیر معزی

قافلهٔ شب‌ گذشت صبح برآمد تمام

باده شد اکنون حلال خواب شد اکنون حرام

کاسه بدل شد به جام جام‌ بدل شد به کام‌

خوشتر از این روزگار کو و کجا و کدام‌؟

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
سنایی

خط سخنهای خوب یافت ز گنج کلام

بحر معانی گرفت همت طبعش تمام

فلکی شروانی

دادگرا ملک را هم فلک و هم قوام

تاجورا بخت را هم شرف و هم نظام

عاجز قهرش قضا چاکر قدرش قدر

ساکن طبعش کرم شاکر جودش کرام

بسته ببندش سپهر اشهب زرین جناح

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فلکی شروانی
مولانا

چند روی بی‌خبر آخر بنگر به بام

بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام

تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان

صد مه و صد آفتاب چهره او را غلام

از هوس عشق او چرخ زند نه فلک

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام

روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام

مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت

شاهد ما برقرار مجلس ما بر دوام

بلبل باغ سرای صبح نشان می‌دهد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه