گنجور

 
فتحعلی‌شاه

تا از برم رفت بی‌مهر یارم

گویا که شد جان از جسم زارم

رفت از بر من آن شوخ اما

از رفتنش رفت صبر و قرارم

دل دادم و جان در کوی آن ماه

چون نیست لایق زآن شرمسارم

نبود امیدم از بخت دیگر

بر یار اکنون امیدوارم

زامید وصل لیلی‌وش خود

خاقان چو مجنون در انتظارم

 
 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی