عاشق دلخسته را نیست بجز وصل کام
کام بود وصل یار باد به غیرش حرام
مرغ دلم بس که شد بر خط و خالش اسیر
دانه نداند که چیست دام نداند کدام
دام چو افکنده است از سر زلف آن صنم
چون ندهم دل به قید چون ننهم پا به دام
سرو نیاید دگر در نظر راستبین
چون که کند در چمن سرو قد او خرام
نیست به بستان گلی چون رخ گلفام تو
گل همه خوبی و لطف از رخ تو کرده وام
نیست چو خاقان کسی در صف عشاق زار
باد بوی عشق یار بیخلل و بر دوام