با شمع خویش گفتیم سوز و گداز خود را
آخر ز پرده بیرون دادیم راز خود را
چون من کسی نداند قدر و بهای جانان
محمود میشناسد قدر ایاز خود را
آخر نیاز و عجزم بنمود رام او را
من بعد از این بنازم عجز و نیاز خود را
قمری و من که هستیم در این چمن پرستیم
او سرو ناز خویش و من دلنواز خود را
خاقان که بود مدهوش میکرد این دعا دوش
یا رب کشم در آغوش من سرو ناز خود را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر کس به قبلهای کرد روی نیاز خود را
هندو صنم پرستد، من سرو ناز خود را
نگذاشت آستانش در جبههام سجودی
بیسجده میگذارم اکنون نماز خود را
در کنج نامرادی تا کی ز منع دشمن
[...]
سودم به خاک پایش روی نیاز خود را
فارغ شدم ز دنیا کردم نماز خود را
هرگز نمی کند شمع دیگر چراغ روشن
پروانه گر نماید سوز و گداز خود را
سرچشمهٔ بقا را با زلف او چه نسبت
[...]
پنهان به سینه دارم پیوسته راز خود را
وز دل خبر نسازم جز دلنواز خود را
چون شمع اشک ریزم از آتش فراقش
پنهان چگونه سازم سوز و گداز خود را؟
از خویش می روم من زان رو کنم مهیا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.