گنجور

 
فتحعلی‌شاه

با شمع خویش گفتیم سوز و گداز خود را

آخر ز پرده بیرون دادیم راز خود را

چون من کسی نداند قدر و بهای جانان

محمود می‌شناسد قدر ایاز خود را

آخر نیاز و عجزم بنمود رام او را

من بعد از این بنازم عجز و نیاز خود را

قمری و من که هستیم در این چمن پرستیم

او سرو ناز خویش و من دل‌نواز خود را

خاقان که بود مدهوش می‌کرد این دعا دوش

یا رب کشم در آغوش من سرو ناز خود را

 
 
زنده‌رود
کلیم

هر کس به قبله‌ای کرد روی نیاز خود را

هندو صنم پرستد، من سرو ناز خود را

نگذاشت آستانش در جبهه‌ام سجودی

بی‌سجده می‌گذارم اکنون نماز خود را

در کنج نامرادی تا کی ز منع دشمن

[...]

سعیدا

سودم به خاک پایش روی نیاز خود را

فارغ شدم ز دنیا کردم نماز خود را

هرگز نمی کند شمع دیگر چراغ روشن

پروانه گر نماید سوز و گداز خود را

سرچشمهٔ بقا را با زلف او چه نسبت

[...]

فنودی

پنهان به سینه دارم پیوسته راز خود را

وز دل خبر نسازم جز دلنواز خود را

چون شمع اشک ریزم از آتش فراقش

پنهان چگونه سازم سوز و گداز خود را؟

از خویش می روم من زان رو کنم مهیا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه