با شمع خویش گفتیم سوز و گداز خود را
آخر ز پرده بیرون دادیم راز خود را
چون من کسی نداند قدر و بهای جانان
محمود میشناسد قدر ایاز خود را
آخر نیاز و عجزم بنمود رام او را
من بعد از این بنازم عجز و نیاز خود را
قمری و من که هستیم در این چمن پرستیم
او سرو ناز خویش و من دلنواز خود را
خاقان که بود مدهوش میکرد این دعا دوش
یا رب کشم در آغوش من سرو ناز خود را