فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۸۶

اسیر خم کمند تو گشتم ای صیاد

نه می‌کشی ز جفا و نه می‌کنی آزاد

متاع هر دو جهانرا به راه تو دادم

گذشتم از سر این هر دو هر چه بادا باد

هزار مرتبه هر روز اگر کشی حاشاک

ز دست جور تو پیش کسی کنم فریاد

وفا ببین که ز جور تو در صف محشر

به پیش دادگری آن چنان نخواهم داد

تو شاه حسنی و دل دار ملک توست چرا

خرابه دل مارا نمی‌کنی آباد

به هر کجا که رود جان من گرفتارت

دلی که داغ تو دارد نمی‌شود آزاد

نخواست این که نشیند به دامنش خاقان

ز رحم نیست اگر خاک من نداد به باد

گذر نکرد چو شیرین به سوی من گر چه

هزار تیشه به سر من زدم یکی فرهاد