گنجور

 
فتحعلی‌شاه

مرا بی‌تو به عالم جان نباشد

دلم را طاقت هجران نباشد

به دردی کرده‌‎ام خو ای عزیزان

که هیچش در جهان درمان نباشد

سرم را همچو گو جانان به زلفت

توانی زد اگر چوگان نباشد

نمی‌بینم به عالم دیده‌ای را

که از هجران تو گریان نباشد

بیا منزل میان جان و دل کن

مرا رازی ز تو پنهان نباشد

گریزد هر زمان از من به جایی

دلی دارم که در فرمان نباشد

ز هجرت سینه چاکم وقت یاری‌ست

تو را یاری به جز خاقان نباشد

 
 
پرسش‌های پرتکرار