مرا بیتو به عالم جان نباشد
دلم را طاقت هجران نباشد
به دردی کردهام خو ای عزیزان
که هیچش در جهان درمان نباشد
سرم را همچو گو جانان به زلفت
توانی زد اگر چوگان نباشد
نمیبینم به عالم دیدهای را
که از هجران تو گریان نباشد
بیا منزل میان جان و دل کن
مرا رازی ز تو پنهان نباشد
گریزد هر زمان از من به جایی
دلی دارم که در فرمان نباشد
ز هجرت سینه چاکم وقت یاریست
تو را یاری به جز خاقان نباشد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.