گنجور

 
فتحعلی‌شاه

شب مرگ است به بالین من زار آمد

ای اجل دست نگهدار که دلدار آمد

مژدگانی بده ای دوست که فیروز شدیم

بر سپاه غم از آن روی که غمخوار آمد

مژده آورد صبا بهر غزالان چمن

که ز صحرای ختن آهوی تاتار آمد

مژده فتح و ظفر داد به او باد صبا

بلبل از شوق گل امروز به گلزار آمد

کشور بهمن و دی را سپه سبزه گرفت

یوسف گل ز چمن مست به بازار آمد

از پی تهنیت سرو و گل و نسرین باز

ابر آذار به گلزار گهربار آمد

با همه داغ شقایق به چمن نوحه‌کنان

به عیادت به سر نرگس بیمار آمد

بر سر مسند جم خسرو گل کرد جلوس

به تماشای چمن سرو به رفتار آمد

زهد و تقوی همه بر باد فنا رفت دگر

شیخ سرمست کنون از خمار آمد

این همه قول و غزل دوش که من می‌گفتم

از پی شادی این بود که دلدار آمد

سال‌ها بود که در دیده گهر پروردم

شکر لله که کنون چون تو خریدار آمد

تا به دیدار تو شد چشم جهان‌بین روشن

جان شیرین به لبم از پی دیدار آمد

مگر اعجاز دم عیسویت در قدم است

که از او مرده صد ساله به گفتار آمد

آن پری‌وش که کند دیده خاقان روشن

کوری چشم رقیبان که پری‌وار آمد

آفتاب رخشش از نقص کسوف ایمن باد

که مرا روشنی چشم شب تار آمد

 
 
زنده‌رود