گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

وه که باز این دل دیوانه گرفتار آمد

باز بر جان حشری از غم و تیمار آمد

ماه من بهر خدا پیش برو از سر بام

کافتاب من بیچاره به دیوار آمد

عقلم، ار گوی صفا پیش لب جانان باخت

صوفی از صومعه در خانه خمار آمد

خویش را دور میفگن که کجا شد دل تو؟

هم به نزدیک تو از دور گرفتار آمد

سینه کز درد تهی داشتمش چندین گاه

اینک امروز برای غم تو کار آمد

حال خونابه خود من نه ترا دیدم، لیک

ماجرای دلم از دیده به گفتار آمد

ما چو در کوچه فتادیم دل از ما برگیر

سنگ بردار که دیوانه به بازار آمد

دل مرا سوزد و زلف تو نسیمی بخشد

مثلم قصه آهنگر و عطار آمد

جز دعایی نکند خسرو مسکین به رخت

گر چه زان روی به رویش همه آزار آمد

 
 
 
sunny dark_mode