گنجور

 
فتحعلی‌شاه

در پیش عارض تو مه از ذره کمتر ا‌ست

خورشید را که گفت که با تو برابر است

ترکی‌ست چشم مست کز ابرو گرفته تیغ

بر پادشاه ممکلت تن مظفر است

ای سایه جمال خداوند ذوالجلال

سرو قدت به چرخ برین سایه‌گستر است

هر گه به سیر باغ خرامی به هر قدم

زانوزنان به پیش تو سرو و صنوبر است

در خیل چاکران تو خسرو یکی از آن

هر کمترین کنیز تو شیرین و شکر است

دل پیش یار بی‌گله و منت از خدا

منت خدای‌ را که جهانم مسخر است

خاقان به بندگی تو نازد به روزگار

در خیل چاکران تو از جمله کمتر است

 
 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
سوزنی سمرقندی

فریاد من همیشه از این ایر کافر است

ایر است و با عذاب است و سنگر است

وصفش ترا بگویم اگر خورده نیستی

ور خورده ای صفات وی از منت باور است

ادیب صابر

شمشاد قد و لاله رخ و یاسمین بر است

با سرو و گل به قامت و عارض برابر است

دایم غلام و چاکر یاقوت و شکرم

کو را لب و حدیث ز یاقوت و شکر است

گفتم ز خط و زلف تو بر جان من بلاست

[...]

خاقانی

ای دل به عشق بَرِ تو ، که عشقت چه درخور است

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

درد کهنت بود برآورد روزگار

این دردِ تازه‌روی نگوئی چه نوبر است

شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از خاقانی
سید حسن غزنوی

جان را ز عارض و لب او شیر و شکر است

دل را ز طره و رخ او مشک و عنبر است

هم دل در آن وصال چو با عنبر است مشک

هم جان در آن فراق چو با شیر شکر است

آشوب عقلم آن شبه عاج مفرشست

[...]

ظهیر فاریابی

گفتار تلخ از آن لب شیرین نه در خورست

خوش کن عبارتت که خطت هرچه خوشتر است

بگشای لب به پرسش من گرچه گفته ام

کان قفل لعل بابت آن درج گوهر است

تا بر گرفتی از سر عشاق دست مهر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه