در پیش عارض تو مه از ذره کمتر است
خورشید را که گفت که با تو برابر است
ترکیست چشم مست کز ابرو گرفته تیغ
بر پادشاه ممکلت تن مظفر است
ای سایه جمال خداوند ذوالجلال
سرو قدت به چرخ برین سایهگستر است
هر گه به سیر باغ خرامی به هر قدم
زانوزنان به پیش تو سرو و صنوبر است
در خیل چاکران تو خسرو یکی از آن
هر کمترین کنیز تو شیرین و شکر است
دل پیش یار بیگله و منت از خدا
منت خدای را که جهانم مسخر است
خاقان به بندگی تو نازد به روزگار
در خیل چاکران تو از جمله کمتر است