مگر رخسار یارم بینقاب است
که مه روشنتر امشب ز آفتاب است
خطا گفتم که رخسار سلیمان
چو خورشیدی عیان در ماهتاب است
سرش در حلقهٔ زلفت گرفتار
کسی کاو خسروِ مالکِ رقاب است
به دل بردن عجب نیرنگ دارد
سرانگشتش به خون دل خضاب است
تو را جا در دل ویران شد آری
مقام گنج در کنج خراب است
چو خاقان چشمهٔ نوش لبت دید
به پیشش چشمهٔ حیوان سراب است


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیبایی و جذبه یار خود میپردازد و او را با نور و روشنی خورشید مقایسه میکند. او با تمثیلهایی از شخصیتهای افسانهای مانند سلیمان و خاقان، شیرینی و جاذبهی یار را به تصویر میکشد و به اسارت دلش به زلفهای یار اشاره میکند. شاعر از نیرنگ عشق و درد دل ناشی از آن سخن میگوید و میفهماند که میل به دوست، هرچند در دل ویران و خراب باشد، گنجی باارزش است. در نهایت، شاعر احساس میکند که دیدن لب یار بهسان چشمهی حیات برای اوست، حال آنکه جز سراب چیزی در پیش رو ندارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
حیاتش با مسیحا همرکاب است
صبوحش تا قیامت در حساب است
تو را در ره خراباتی خراب است
گر آنجا خانهای گیری صواب است
بگیر آن خانه تا ظاهر ببینی
که خلق عالم و عالم سراب است
در آن خانه تو را یکسان نماید
[...]
ببستی چشم یعنی وقت خواب است
نه خوابست آن حریفان را جواب است
تو میدانی که ما چندان نپاییم
ولیکن چشم مستت را شتاب است
جفا میکن جفاات جمله لطف است
[...]
مه از شرم رخ او در نقاب است
میان ماه رویان آفتاب است
خطت سبز و لبت مشک و گلاب است
دهانت ذره رویت آفتاب است
تو گنج حسن و بس خانه دل
که از شوق چنین گنجی خراب است
دل من بی به روی تو سوزان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.