فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

مگر رخسار یارم بی‌نقاب است

که مه روشن‌تر امشب زآفتاب است

خطا گفتم که رخسار سلیمان

چو خورشیدی عیان در ماهتاب است

سرش در حلقه زلفت گرفتار

کسی کاو خسرو مالک رقاب است

به دل بردن عجب نیرنگ دارد

سرانگشتش به خون دل خضاب است

تو را جا در دل ویران شد آری

مقام گنج در کنج خراب است

چو خاقان چشمه نوش لبت دید

به پیشش چشمه حیوان سراب است