گنجور

 
فتحعلی‌شاه

مرا در سر هوای دیگرستی

کجا سودای تاج و افسرستی

اگر خورشید بر چرخ برین است

تو را منظر از آن بالاترستی

لبش را شیره جان می‌توان گفت

که از شهد و شکر شیرین‌ترستی

به مهرش سال‌ها پرورده‌ام من

غمش در سینه یکتا گوهرستی

اگر خواهی که خونم را بریزی

حلالت همچو شیر مادرستی

برو ساقی نمی‌خواهم ز هجرش

مرا از خون دل پرساغرستی

به وادی غمش گم‌گشتگانند

مرا بر کوی او دل رهبرستی

دلم در پنجه عشقت اسیر است

مسلمانی به دست کافرستی

ز تیر غمزه‌اش صد چاک شد دل

هنوزش دست کین بر خنجرستی

ز بی‌دادت جهانی در فغان است

تو را سنگ است یا دل در برستی

کسی کاو گشت خاقان بنده او

کمینه چاکرش اسکندرستی

 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه