گنجور

 
فتحعلی‌شاه

جان می‌رودم هر روز دیگر به تماشایی

دل می‌تپد گویا آید خبر از جایی

خواهیم زکات حسن با این همه استغنا

از خوش‌پسر شوخی رعنا قد و بالایی

هر روز به یک رنگی خون ریزدم ای یاران

کافر بت بی‌رحمی ظالم‌بچه‌ترسایی

چون صید تو گردیدم از کشتن من بگذر

از خون چو من حیف است تا دست بیالایی

گیسوش کشد دل را ابروش برد جان را

دل می‌کشدم جایی جان می‌بردم جایی

خاقان چو می و جانان افتد به کفت بنشین

در گوشه گلزاری در دامن صحرایی

 
 
پرسش‌های پرتکرار