گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بگشا به کلیسا لب ای دلبر ترسایی

از یار نصارا بر اعجاز مسیحایی

شب‌های غمت همدم با درد شکیبایی

دل با من و من با دل در گوشه تنهایی

رفتی تو و ماندم من در حسرت دیدارت

ترسم که بمیرم من روزی که تو بازآیی

گفتی که شود رسوا در عشق بتان اختر

عاشق نکند هرگز اندیشه ز رسوایی

ظلمت که من شکوه از تو به کسی گویم

از دست تو چون نالم با این همه زیبایی

در پای گلی با مل وقت است که بنشینی

با یار پری‌چهره ای عاشق شیدایی

خاموش دگر بنشین خاقان که نگار آمد

در وصل مکن افغان ای بلبل شیدایی

 
 
پرسش‌های پرتکرار
عطار

دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی

رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی

قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان

حلقه بزدم گفتا نه مرد در مایی

گفتم که مرا بنما دیدار که تا بینم

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
مولانا

با هر کی تو درسازی می‌دانک نیاسایی

زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی

تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیدا

کان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی

بردار صراحی را بگذار صلاحی را

[...]

مشاهدهٔ ۷ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

هر کس به تماشایی، رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی

یا چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند

هر کاو به وجود خود، دارد ز تو پروایی

دیوانهٔ عشقت را، جایی نظر افتاده‌ست

[...]

حکیم نزاری

عشق آمد و بر هم زد بنیادِ شکیبایی

ای عقل درین منزل مِن بعد چه می‌پایی

گر نه سر خود گیری در دستِ بلا مانی

تقصیر مکن خود را زنهار بننمایی

گر با تو مجازاتی بنیاد نهد خاموش

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
امیرخسرو دهلوی

تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی

چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی

سرپنجه صبرم را پیچیده برون شد دل

ای صبر، همین بودت بازوی توانایی

در زاویه محنت دور از تو چو مهجوران

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه