فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷

بگشا به کلیسا لب ای دلبر ترسایی

از یار نصارا بر اعجاز مسیحایی

شب‌های غمت همدم با درد شکیبایی

دل با من و من با دل در گوشه تنهایی

رفتی تو و ماندم من در حسرت دیدارت

ترسم که بمیرم من روزی که تو بازآیی

گفتی که شود رسوا در عشق بتان اختر

عاشق نکند هرگز اندیشه ز رسوایی

ظلمت که من شکوه از تو به کسی گویم

از دست تو چون نالم با این همه زیبایی

در پای گلی با مل وقت است که بنشینی

با یار پری‌چهره ای عاشق شیدایی

خاموش دگر بنشین خاقان که نگار آمد

در وصل مکن افغان ای بلبل شیدایی