گنجور

 
فتحعلی‌شاه

در حلقه زلف تو دل آرام گرفته

تا کام خود از چرخ ستم کام گرفته

آزاد کسی کاو به کمند تو اسیر است

ماراست دلی کش غم ایام گرفته

در کنج لبت چشمه حیوان شده پنهان

عیسی ز لبت معجزه‌ای وام گرفته

کرده است مسخر به نگاهی همه عالم

این ترک کز ابروی تو صمصام گرفته

صد توبه به یک عشوه‌اش امروز شکستیم

در دیر مغان مغ‌بچه تا جام گرفته

تا جان ندهم از سر کویش نروم من

دل از کفم آن سرو گل‌اندام گرفته

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
وطواط

ای با غم تو جان من آرام گرفته

چون مرغ مرا هجر تو در دام گرفته

در زاویهٔ عشق تو افگنده مرا چرخ

و اندوه توام گرد در و بام گرفته

بی روی چو صبح تو و بی موی چو شامت

[...]

امیرخسرو دهلوی

ای رفته و ترک من بدنام گرفته

وز دست وفای دگران جام گرفته

باز آمده ای تا بنمایی و بسوزی

در سوز میاور دل آرام گرفته

خونم مخور، ای دوست، که این باده غم آرد

[...]

کلیم

کی صاحب همت ز جهان کام گرفته

عار آیدش، ار عبرت ایام گرفته

هر چیز که دل باخت براهش به از آن برد

جان داده، ولی در عوض آرام گرفته

معشوق در آغوش بود طالع ما را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه