ز جوش جهد تیر مژگان تو
بلای سیاهیست چشمان تو
که را آید از دل که آرد برون
از این سینه چاک پیکان تو
به این آفرینش هزار آفرین
جهان آفرین گشته حیران تو
ندارد شب هجرت از پی سحر
سیه روزم از چشم فتان تو
بزن گوی حسن و ببر از میان
سرم گوی آن زلف چوگان تو
نه حیران روی تو تنها منم
ز هر سو جهانیست حیران تو
بگو ای صبا حال خاقان که هست
پریشان زلف پریشان تو



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.