ز جوش جهد تیر مژگان تو
بلای سیاهیست چشمان تو
که را آید از دل که آرد برون
از این سینه چاک پیکان تو
به این آفرینش هزار آفرین
جهان آفرین گشته حیران تو
ندارد شب هجرت از پی سحر
سیه روزم از چشم فتان تو
بزن گوی حسن و ببر از میان
سرم گوی آن زلف چوگان تو
نه حیران روی تو تنها منم
ز هر سو جهانیست حیران تو
بگو ای صبا حال خاقان که هست
پریشان زلف پریشان تو


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از Beauty و جذابیت چشمان معشوقهاش میگوید و تاثیر عمیق آن بر دل و جانش را بیان میکند. او به شدت تحت تأثیر زیبایی مژگان و زلف معشوقهاش است و این زیبایی به نوعی بلای جانش شده است. شاعر احساس میکند که نه تنها خودش، بلکه جهانیان نیز از زیبایی او حیرتزدهاند. در نهایت، با نگاهی به حال و روز خود، به وزش نسیم صبا اشاره میکند و از آن میخواهد که حال خاقان را بپرسد، کسی که از زیبایی معشوقهاش پریشان است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر این نامور هست مهمان تو
چه کارستش اندر شبستان تو
شنیدم که اندر شبستان تو
پس پرده خوب رویان تو
نه زین کشتن ایوان شود زآن تو
که نفرین بد باد بر جان تو
هزار آفرین باد بر جان تو
نگهبان تو باد یزدان تو
طرفدار چون شد به فرمان تو
طرف بر طرف هست ملک آنِ تو
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.