گنجور

 
عثمان مختاری

چه خوابید در دخمه گودرز پیر

برآمد خروش از یلان دلیر

نزاده است گفتی مگر مادرش

ندیده است گیتی سر و افسرش

فرستاد کس پیش ارجاسپ زال

که ای ترک بد طینت و بدسگال

چه بود آنکه کردی در این کینه گاه

نبد شرمت از داور هور و ماه

چرا کشتی این پیر فرتوده را

جهان دیده و دهر پیموده را

نه زین کشتن ایوان شود زآن تو

که نفرین بد باد بر جان تو

نه مَردم نخواهم اگر کین اوی

از آن ترک بدگوهر کینه جوی

کنون باش آماده جنگ من

که بینی از این پرهنر چنگ من

که فردا چه خورشید خنجر کشد

سر زنگئی شب به خون درکشد

بگویم جهانجو فرامرز را

که سازد ز خون رود این مرز را

چه گر نیست در بیشه شیر ژیان

به کین بسته دارد پلنگی میان

دلیران چو صف برکشند از دو روی

برآید ز هر دو سپه گفتگوی

به میدان کین رزم آن من است

کازین غم در آتش روان من است

برآرم چه آرم به ناورد گُرز

نمایم بدین پیره سر یال و برز

ببینی که دستان سام سوار

چسان با دلیران کند کارزار

فرستاده رفت این به ارجاسپ گفت

بخندید و ارجاسپ شد در شگفت

بفرمود کان مرد را یوزبان

سر از تن ببرند اندر زمان

وز آن پس بفرمود تا کوس جنگ

زدند و ببستند بر بور تنگ

دلیران کمر کینه را استوار

پی رزم کردند مردانه وار

وزین روی دستان چه آگاه شد

که گرد سپه باز بر ماه شد

بزد کوس و بر باره کین نشست

کمر تنگ و گُرز گرانش به دست

دو لشکر چه دریا به جوش آمدند

به میدان کین رزم کوش آمدند

صف کین ز هر دو طرف راست شد

که دل در تن کوه در کاست شد

ز نالیدن نای جنبید کوه

زمین کوه گردید از بس گروه

فرامرز آمد به پیش نیا

چنین گفت کای گرد فرمانروا

من امروز کز خواب برخاستم

ز یزدان دادار این خواستم

که کین جهان دیده گودرز پیر

بخواهم از این دشت ناورد چیر

چنین گفت زالش که مردانه باش

به رزم اندرون گرد فرزانه باش

چنانم امید است ز یزدان پاک

که دشمنت را سر درآرد به خاک

فرامرز پوشید گبر نبرد

برانگیخت باد و برآورد گرد

به میدان کین آمد از پیش صف

گران گُرزه گاو پیکر به کف

به دشنام ارجاسپ را برشمرد

بدان پس هماورد خود خواست گرد

گمان کرد ارجاسپ کاین نامور

بود گرد دستان فرخنده فر

بپوشید ارجاسپ ساز نبرد

نشست از بر بارهٔ ره نورد

برانگیخت که کوب سرکش ز جای

برآمد خروشیدن کرّ و نای

کمر تنگ و در دست گُرز گران

به آوردگه رفت ترک دمان

که در کینه‌گه آمد آن بدسکال

بدانست کاو نیست فرخنده زال

فرامرز را گفت برگوی نام

ز گردان که و از دلیران کدام

فرامرز دانست که ارجاسپ اوست

ستیزنده بر جان لهراسپ اوست

چنین داد پاسخ بدو بدسکال

نبیره جهان جوی فرخنده زال

فرامرز پور یل تاج بخش

تهمتن خداوند کوپال و رخش

تو ایران ز رستم تهی یافتی

که زی مرز ایران عنان تافتی

ندانی که در بیشه باشد پلنگ

تهی نیست بیشه ز شیران جنگ

بگفت این و برداشت آن یل سنان

برآمد به ارجاسپ اندر زمان

چه ارجاسپ گشت از سنانش ستوه

کشید از میان تیغ و آمد چه کوه

سپهبد برآورد آتش ز دود

ز جا باز سرکش برانگیخت زود

همی دید از کینه‌گه زال زر

به نزد سرافراز پرخاشخور

به دست دو یل تیغ تارک شکاف

نمایان چه برق از سر کوه قاف

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!