بخرام که سرها شد خاک کف پای تو
آویخته جانها باز از بند قبای تو
گفتی که برای کیست دست از دو جهان شستن
عالم همه میدانند والله برای تو
صد ملک سلیمان را در زیر نگین بنگر
شاهان جهان هستند امروز گدای تو
عید است و شود جانها امروز به قربانت
برخیز و تماشا کن عالم به فدای تو
از آب و گل این خلقت هرگز نشود ممکن
روحیست مجسم شد در زیر قبای تو
از هجر تو میسوزم در آتش غم هر شب
من تن به قضا دادم چون بود رضای تو
خاقان به هزار امید در کوی ماوا کرد
آخر ز غمش کشتی این بود وفای تو


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و ارادت عمیق خود به معشوق میپردازد. او از مقام والای معشوق و تاثیر او بر جانها سخن میگوید و بیان میکند که حتی پادشاهانی چون سلیمان نیز در برابر عظمت او درماندهاند. شاعر از شوق و عشق دیرینهاش میگوید و نشان میدهد که چگونه زندگیاش با وجود معشوق معنایی خاص پیدا کرده است. در نهایت، او با اشاره به آتش اشتیاق و غم ناشی از جدایی، از خدای وفای معشوق یاد میکند و این وفا را دلیلی برای اقدام در زندگیاش میداند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای جان من آویزان از بند قبای تو
بیچاره دلم خون شد در عهد وفای تو
افتاده نخواهم بود، الا به درت زین پس
گر خاک شوم باری زیر کف پای تو
گفتی که بدین زاری از بهر که می میری
[...]
شاهان جهان باشند از جان چو گدای تو
محبوب تر از جانی صد جان به فدای تو
رندان ز تو می جویند زهاد ز تو حلوا
هر کس به هوای خود مائیم و هوای تو
دل خلوت خاص تست ، بنشین تو به جای خود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.