گنجور

 
فتحعلی‌شاه

جدا ز روی تو جان‌ها بهار را چه کنم

بهار را چه کنم لاله‌زار را چه کنم

تو رفتی از بر و در دل قرار و صبر نماند

بگو به من که دل بی‌قرار را چه کنم

غمی که از تو به جان است هست راحت دل

غمت که هست دگر غم‌گسار را چه کنم

دلم به وعده وصل تو شاد شد اما

تو خود بگو که غم انتظار را چه کنم

گرفتم این که غم دل نهان کنم خاقان

تراوش مژه‌ اشک‌بار را چه کنم

 
 
پرسش‌های پرتکرار
صوفی محمد هروی

گل جمال تو خواهم بهار را چه کنم

به پیش زلف تو من سبزه زار را چه کنم

اگر نهان کنم از خلق عشق آن مه را

فغان و آه دل بیقرار را چه کنم

چمن اگر چو نگارست تازه و خرم

[...]

جامی

جدا ز لاله رخ خود بهار را چه کنم

هزار داغ به دل لاله زار را چه کنم

ز خون دیده کنارم پر است بی لب یار

کنار کشت و لب جویبار را چه کنم

گرفتم آنکه کنم دیده را به گل مشغول

[...]

هلالی جغتایی

بهار میرسد، اما بهار را چه کنم؟

چو نیست گلرخ من، لاله زار را چه کنم؟

باختیار توانم که: راز نگشایم

فغان و ناله بی اختیار را چه کنم؟

اگر چه روی تو خورشیدوار جلوه نماست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه